فرواک

سرآغاز سخن

صبح تاسوعا کنار سفره ی صبحانه وقتی اشک دوید توی کاسه ی چشمم، همسر نگاه نگرانش را بهم دوخت و درد دلم را فهمید. شب را تا صبح خواب مامان و بابا را دیده بودم و وقتی از فرط ناله توی خواب بیدارم کرده بود، براش تعریف کرده بودم خوابم را. بابا هفدهم سفر کربلا داشت و مامان وقتی فهمیده بود نمی توانیم برویم، ماجرای برق گرفتگی خودش را حین تعویض لامپ سوخته ی پارکینگ برایم تعریف کرده بود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. وقتی توی غربت زندگی کنی و سه ماه یک بار هم نتوانی سرت را بگذاری روی پاهای مادر و صدای نفس هاش را بشنوی. وقتی دلت برای مولاناخوانی و حافظ خوانی پدر تنگ شده باشد، برای صداش، و برای بوسه ای که ریش های زبری را توی گونه ات فرو بدهند، شب را تا به صبح نمی توانی آرام بخوابی. خصوصاً وقتی برای یکی شان اتفاقی افتاده باشد و دیگری عازم سفر. دو تا کار دستم بود و باید تا پنج شنبه تحویل صاحب کار می دادم و همسر هم هفته ی بعدش امتحان داشت و درگیر درس و مشق. می خواهم بگویم که امکان مسافرت مان در حد صفر بود و اصلاً آمادگی سفر نداشتیم، هرچند روز چهارشنبه را رئیس همسر مرخصی تشویقی بهش داده بود. توی آشپزخانه بودم که همسر آمد و بهم گفت: اگه بخوای می تونم ببرمتون.

 با آن همه کاری که داشت، و فول تایمی به قول خودش، این نهایت گذشت او بود. تا ظهر با خودم کلنجار رفتم و بی خود دور خودم چرخیدم که بریم. نریم. ساعت سه بود که بالاخره به خواهر کوچک ترم که قرار بود شب با قطار برود، زنگ زدم و گفتم اگر بخواهد می تواند با ما بیاید و بعد با او سر ساعت چهار و کنار مترو بهشتی قرار گذاشتم. ساک را بستم. پتو و فلاسک و میوه و خوراکی برداشتم و فقط با یک بررسی ضد یخ زدیم به جاده...

بچه که بودم، با خواهر بزرگم صبح کله سحر چتر و لقمه و زیر انداز بغل می زدیم و می رفتیم تماشای تعزیه خوانی از بالا پشت بام خانه ای که رو به میدان هاش تقی باز می شد. تا ظهر عاشورا و ذل تابستان می نشستیم به دیدن نبردها و کشته شدن ها. خاطره های خوبی از آن زمان در ذهنم نقش بسته که خیلی دوست داشتم برای دخترم هم نشان بدهم و تعریف کنم، شاید برای او هم خاطره شود.

تعزیه خوانی در روز عاشورا در میدان های مهم شهرم برگزار می شود و یکی از بخش های آن در انتهای تعزیه زمانی که امام در میدان نبرد تنها می ماند، افسانه ی آمدن قشون جنی جعفر است که با قشونش به کمک امام می آید و اما امام کمک آنها را نمی پذیرد. این قشون لباس های رنگارنگ می پوشند. ظهر وقتی پسر خواهرم همراه برادر زاده ی همسرم قصد پوشیدن لباس قشون کردند، آیلین هم بی علاقه نبود....

برای دیدن عکس های تعزیه خوانی و آیلین در لباس خروسی و جینقیلی جعفر (بنا به گفته ی آیلین البته) اینجا و اینجا و اینجا و اینجا را کلیک کنید.

پسافرواک نوشت:

1. خوش‌بختانه مامان طوریش نشده و فقط این برق گرفتگی به پرت شدن او از چهارپایه منجر شده. مامانم از این کارای خطرناک کم انجام نمی‌ده. یه پا مهندسه واسه خودش...

2. هفدهم آذر اولین تولد وبلاگم بود که دوست داشتم براش یه سور مجازی بدم و خب با این سفر هول هولکی نشد دیگه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com