فرواک

سرآغاز سخن

ماه قبل توی مهمانی چای اش وفتی آمده و نشسته بود کنارم برای گپ و گفت دوستانه، بهم گفته بود:

«جوش زده صورتت؟»

گفته بودم:

«آره، دیروز آرایشگاه بودم.»

دست کشیده بودم روی برآمدگی های زبرِ جوش های گونه ام. با نرمه ی انگشت روی پوستِ ران اش، که از دامنِ مینی ژوپِ قهوه ای اش بیرون زده بود، دست کشیده بود و با صدای عشوه داری گفته بود:

«تو خیلی پرمویی سوزان. صورت من که هیچ، کل بدنم مو نداره اصلاً.»

چشمم سریده بود روی ران و ساقِ پای راستِ قلمی اش که انداخته بود روی پای چپ. ناخن های لاک زده اش  از صندلِ طلاییِ جلو بازش بیرون زده بود. بعد دست کشیده بود روی بازو و از مزایای شناگر حرفه ای بودن و ژن و گذاشتن ماسکِ خیار و عسل به روی صورتش گفته بود و از کرم های برنزه کننده ای که شوهرش از ترکیه برایش آورده بود، برایم حرف زده بود و من، تمام مدت یک نگاه انداخته بودم به هیکلِ شکم دار خودم و مچِ پام که از شلوارِ جین ام بیرون مانده بود و یک نگاه به رانِ صاف و برنزه ی او و توی دلم به ژنِ چاقی و پر مویی و هزار کوفت و زهر مار دیگری که بهم ارث رسیده بود، فحش و ناسزا داده بودم و تا یک هفته خوابم نبرده بود از ناراحتی و دایِت گرفتن.

....

داخل آرایشگاه، وقتی خواستم پول وکس و ابرو را حساب کنم، چهره ی خجالت زده اش روی صورتم مکث کرد. تازه از اتاق اپیلاسیون بیرون آمده بود و قسمت هایی از بدنش _ از حوله ای که دور خودش پیچیده بود، بیرون مانده بود _ ملتهب بود....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com