فرواک

سرآغاز سخن

1. می دونستم یه روز تو این آشپزخونه ی بی صاحاب شده کله پا می شم. لعنتیا سرسره دوختن نه دمپایی...نیشخند

2. همسایه بغلی نه اینکه قدش مثل زرافه عَلمه، تابلوی سی و سه پل رو زده نیم متر مونده به سقف دیوار مشترک توی راهرو...از خود راضی

3. از سرویس که پیاده می شه بدو بدو میاد پیشم و می گه:

مامان فهمیدم یاغی یعنی چی!

می گم: چی؟

می گه: یعنی روغنی...یول

4. جلوی در خم شدم تا زیپ بوت اش رو بکشم. می پرسه:

مامان نوکر یعنی چی؟

می گم: یعنی کسی که مفتکی کارای آدمو بکنه...

می گه: پس تو الان نوکر منی؟! نگران

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com