...

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقابِ غم انگیزِ زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقتِ یأس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفاله ی یک زنده نیستند؟

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ke

چرا همۀ پستات انقد خطرناکن جون دلم؟ :(

منیر

والا دروغ چرا ؟ بویژه این روزها به دلایلی اندیشه ای جز این نداریم یکی از دلایل ، کتاب شریفی است از دوست فرانسوی مان حضرت سلین که سلام خالق و خلق بر او باد : سفر به انتهای شب !

مداد مست

بله بله. و دقیقا برای همین دارم اینور اونور میزنم خودمو

مسعود

نه .من نه نقابی به صورت دارم ونه فکر می کنم تفاله هستم من شاد و سرحالم . کار می کنم و می خوانم و می نویسم و خانواده و کمی هم ساز و هر جا که باشم امید به اینده دارم.

اروندیها

آه فروغ...همه شهرها بعد از چند هفته همان حسی را به تو میدهند که در شهر خودت داشته ای،غربت...

ترانه

اميدوارم شب تاريك پست قبل به صبح روشن ختم شده باشه... واقعن حس خفني رو انتقال مي ده اين شعر انتخابي...

محمد رضا ابراهیمی

ما اینگونه ایم! کم جسارت برای کندن از آنچه عادت کردیم باشیم. آنچه گفتند باشیم و اصلا هم دوستش نداریم شجاعت شجاعت همین چهار حرف لعنتی که نداریم

مدادسیاه

کاش چنین نبود و چنین نباشد که فرواک زندگی و زندگان را چنین ببیند که در شعرش گفته باشد.

سفینه ی غزل

این روز ها همه داریم به همین فکر می کنیم اولدوز جانم...