به بهانه ی بوی ماه مدرسه

گمانم نوستالژی پاییزِ همه مان پاییزی با بوی آشنای مدرسه ست هرچند با خاطرات گاهاً تلخ آن. مثلاً هرچه عاشقِ خاطراتِ سالِ اول ابتدایی م هستم  با آن کلاغِ خیالیِ خانم معلم که هر روز به خانه ی همه مان سر می زد تا خبرچینی تکالیف انجام نداده مان را ببرد، هیچ دل خوشی از سالِ اول راهنمایی م ندارم که با وجود قبولی م در اولین سالِ مدرسه ی نمونه دولتی ای که در شهرم افتتاح شد و با وجود گنجانده شدنم در لیست بچه های یه سر و گردن باهوش تر از بقیه، آن سال، سالِ خیلی تلخی برایم رقم خورد. از همان ابتدا با لج افتادن معلم مراغه ایِ ادبیاتم که انشا و املا و تاریخ جغرافی و اجتماعی را هم، هم زمان ساپورت می کرد و هشت نه ساعت درسِ مداوم در مدرسه ای که بچه هایش باهام رفیق نبودند، سبب شد که سال بعدش با دو نمره ی پایین تر از 14( قانون مدارس تیزهوشان) _آنهم در اجتماعی و انشا_ از مدرسه اخراج شوم. نمی خواستم در این باره حرف بزنم، با هیچ کس در این باره حرف نزده ام. هنوز هم دست هام موقعِ یادآوریِ خاطراتِ تلخِ آن سال می لرزد. فکرش را بکنید اخراج بخاطر انشا...احمقانه ست. انشاهای خارج از عرفی که می نوشتم، تخیلات داستان واره م در نوشتن، سرکوب نوشته هایم و خنده های مسخره وار هم کلاسی ها... ولش کنید. بی خیال. بگذارید این طور حسش کنم. چشم هام را ببندم، نفس عمیق بکشم و دینم را به معلم ادبیاتِ اول راهنمایی م که اسمش هیچ وقت از خاطرم نمی رود این طور بیان کنم: به ت مدیونم و سپاس گزار خانمِ خوشگلِ قد بلندِ مراغه ای. مدیون تو که سبب شدی بنویسم. بهتر بنویسم و تلاش کنم برای رسیدن به آرزویی که تو قصد سرکوبش را داشتی؛ نویسنده شدن...

 حیف شد این متن را باید در پستی می نوشتم که قرار بود زمانی خبرِ مسرت بخشِ چاپِ رمانم (روایت هفتم) را بدهم...

بگذریم...

پسافرواک نوشت:

چی می خواستم بنویسم و چی شد... می خواستم بنویسم از پاییز و امروزِ روزی که اسمش هست روز جهانی کودک.

/ 10 نظر / 12 بازدید
ati

faramooshesh kon oldoz...

ماهی

این خاطره‌های به سختی فراموش می‌شن، خوب شد که نوشتیش و به ما خبر خوب چاپ رمانت رو دادی.

زنبور

خوبه آدم بتونه از تلخی ها شیرینی بسازه. من که کاملا برعکسم. راستی رمانت که چاپ شد بگو بریم بخریم کمی پز بدیم بابتتش[مغرور]

آقای متوهم

سلام، 1- عرض تبریک فراوان و وافر و بسیار :) باعث خوشحالی شد، جدی میگم ! زیر چاپه یا اومده بیرون؟ 2- این جور بارها ارزش حمل اون هم برای این مدت طولانی رو ندارن ها گفته باشم :) 3- شنیدم ادیسون هم از مدرسه اخراج شده بوده یک زمانی انگار، منم خیلی سعی کردم ولی نشد متاسفانه :) 4- با ما که اصل جنس پاییزیم، از پاییز مگو جان برادر :))

یک نفر غریبه

موفق باشی ....امیدوارم معلمت کتابت رو بخونه و لذت ببره از نوشته هات

الی

88902810و88933934 سلام این شماره ی خانه ی ادبیات داستانی هست. خانوم بلقیس سلیمانی یه سری کلاس ده جلسه ای گذاشته . دوست داشتی شرکت کن

عاطی

آره می گما باید حال خودتو با این متن می گرفتی که نزنه یه وخ خودتو تحویل بگیری. آی دختره تبریک چند باره...راسی این قبول نیست یه پست پر و پیمون بذا از روفیا

رها از چارچوب ها

سلام جالبه که برای من هم بدترین و بدترین و بدترین سال تحصیلم اول راهنمایی بود، مدرسه ام عوض شده بود و آمده بودم همین نمونه دولتی های کذایی و هیچ کس را نمی شناختم . به هر حال، خواهر من هم سال دوم دبیرستان با قاعده نمره دوازه از تیزهوشان اخراج شد و سال بعدش در جشنواره خوارزمی رتبه آورد! نسل ما کم نکشیده از این حماقت ها، خوب شد به زبان آوردی اینجوری آدم زودتر از شرش راحت می شود. و اما روایت هفتم مبارک است ان شالله به امید موفقیت روز افزون خبرش را بده تا بخوانیم و لذت ببریم.

پریسا

عزیزم، ... نمی دونستم چه اتفاق تلخی برات افتاده عزیزم....... اما الان رو ببین که چقدر موفق و خوشحالی ... عزیزم....