نیمه شب

باز احساس آمد، نیمه‌شب

زخم های عشقِ من سر باز کرد

اشک در پهنای صورت، چون نگین

بردرخشید و سبُک آواز کرد

یادِ تو، یادِ نگاهت، یادِ عشق

بوسه ی آخر، گرمی اش، بی تابی ام

آه، امشب خواب از چشمم ربود

بویِ باران

حوضِ آب

ماهیِ لپ قرمزی

صورتِ نمناکِ من

باز امشب این نگاهِ من به در

تک تکِ ساعت

آسمانِ پرستاره

ماه

من

جوششِ عشقِ من و تنهایی ام

بی وفایی، بی کسی، بی یاری ام

باز چشمِ من به در

باز انگار آرزو کرده دلم

شانه های گرمِ بی پایانِ تو

دست های سردِ من، بی اختیار

آرزو کرده بهارِ دستِ تو

باز انگار آرزو بی انتهاست

آفتاب از پشت کوه آمد پدید

اولدوز- پاییز 77

پسافرواک نوشت:

توی تعطیلات وقتی سری به زیرزمین خونه ی پدری زدم، این شعرم رو لای دفتر شعرم که توی همه ی کاغذ پاره ها و جزوه های دانشگاهیم گم بود، پیدا کردم. این دفتر بیشتر به خاطره نویسی دانشگاه شباهت داره تا دفتر شعر.

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میله بدون پرچم

سلام آدم وقتی جوونه حرکاتش موزون تره ها[نیشخند]

محمد رضا ابراهیمی

سلام سلام شعر عاشقونه و پر احساسی بود.معلوم بود سرشار از عواطف جوونی و حس و حال اون موقع هاست. البته شما حالا حالا ها جوونید ها فکر بد نکنید[خنده]

آناهیتا

سلام عشقم خوبی؟ اینو که خوندم یاد دانشگاه و سمنان افتادم وقتی یه ترم اون جا بودم. دفترچه خاطرات داشتم و کلی شعر توش می نوشتم. مثلأ عاشق بودم. اما بر خلاف تو قبل از اومدن به تهران همون جا توی سمنان نابودش کردم. دوستت دارم اولدوز عزیزم[ماچ][گل][قلب]

منیره

وقتی الدوز اندکی جوان تر بود [لبخند] قشنگ بود [گل]

منیره

این یعنی فقط یه خورده بزرگتر شدی که هنوز میری زیر زمین خونه ی بابا [لبخند]

حسین(گیلانی)

سلام کاغذ پاره های گمشده رو پیدا کردن خیلی لذت بخشه...