وهم وسعت آسمان

 

خسته، از ورزش و پیاده‌روی سریعی که سه روز در هفته انجامش می‌دهم، نشسته بودم روی نیمکت سبزرنگ فلزی طرح فرفورژه‌ی پارک که آمد و نشست کنارم  و گفت سلام.

سلامش را با تکان سر جواب دادم و هدفون ام‌پی‌فور ام را از گوشم درآوردم و روی سینه‌ام رهاش کردم و قطره‌های عرق جوشیده روی پیشانی و گونه‌ و گردنم را با دستمال گرفتم. صبح گرمی بود و من با لباس ورزشی نسبتا گشاد و بلندی که به تن داشتم غرق عرق بودم و پشتم رودخانه‌ی عرقی شده بود که دانه‌هاش شره می‌کرد و در گودی کمرم و لبه‌ی لباس زیرم متوقف می‌شد. دستهام را از دو طرف نیمکت باز کردم و سرم را به سمت آسمان بالا بردم. گوشه‌های ابر سفیدی مثل بچه‌ی گم‌شده‌ای در دل آسمان از تنهایی می‌لرزید و از وهم وسعت آسمان ذره ذره می‌شد. سنگینی نگاهش را روی صورتم حس می‌کردم و این حس عذابم می‌داد و می‌خواستم جایم را عوض کنم که گفت:

اندام خوبی داری.

صاف نشستم. پیرزن چروکیده و خمیده‌ای بود که سنش به هفتاد می‌رسید. روپوش سفید بهیارها را به‌ تن داشت و روسری نخ‌نمای گلداری را سر کرده بود که گره‌اش روی گونه‌اش سریده بود. سکوت کرده بودم و داشتم زیر بار نگاهش له می‌شدم. بطری آب سیصد سی‌سی‌ام را از کیف کوچکی که به‌حالت مورب روی شانه انداخته بودم در آوردم و یک‌ضرب نصفش را سر کشیدم.

گفت: از پنج صبح میام تا دو اینجام. دستشوییها رو تمیز می‌کنم.

طره مویی کاملا سفید شده از زیر روسری‌اش بیرون بود و صورت تمام چروکش با چشم‌های بی‌قراری که اشک توش دودو می‌زد و نگاه بی‌قیدش من را بی‌تاب می‌کرد.

گفت: می‌دیدمت که ورزش می‌کردی.

گفتم: بعدش جای دیگه‌ای هم می‌ری برای کار.

سؤالم را بی‌پاسخ گذاشت و گفت:

 عروسم دو تا بچه‌ش رو ول کرد و رفت و من تو این سن مجبور شدم...

سکوت کرد و با نک انگشت پشنگه‌ی آب فواره‌ای را که روبروی ما بود از روی صورت برچید و به آب خیره ماند.  فواره‌‌های آب با موزیک ملایمی که از بلندگوی پارک پخش می‌شد، دست به‌ دست هم می‌دادند  و با هم می‌رقصیدند.

گفت: از دار دنیا یه پسر داشتم که سوپور شهرداری بود. یه شب یه ماشین بهش زد و مرد.

قلبم توی سینه‌ام داشت سنگینی می‌کرد و نفسم بالا نمی‌آمد. نرمه بادی خنک پشنگه‌های فواره‌ها را روی صورتم می‌پاشید.

گفت: یکیش پنجم می‌خونه یکیش دوم. سیصد تومن بهم می‌دن که دویست و پنجاهش رو می‌دم اجاره.

دلم برای دیدن بچه‌هایم که یکی‌شان پنجمی بود و یکی‌شان دومی غنج رفت. یک ماه بود که باباشان نگذاشته بود ببینمشان. چشمهام را بستم و سرم را تکیه دادم به نرد‌ه‌ی نیمکت و با چشمهای بسته خواب پارکی را دیدم که پشنگه‌های آب فواره‌اش روی مردان و زنانی که دور زنی جمع شده بودند می‌پاشید و قطره‌های عرق سردی روی صورت یخ و رنگ‌پریده‌ی آن زن که با لباس ورزشی کف پارک افتاده بود موج می‌زد و بی‌اختیار بدنش ضرباهنگ پرش گرفته بود و بالا پایین می‌پرید و می‌لرزید و کف سفید‌رنگی از گوشه‌ی لبش سرریز کرده بود و صداهای عجیبی درمی‌آورد و نمی‌دانستم که آن زن من بودم...

 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
NiiiiiZ

آخرش به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود. جدن غافلگیرشدم!

میله بدون پرچم

سلام داستانك قشنگي بود اگر آخرش اون پيچيدگي را نداشت اينجوري حس نمي داد خوب بود

میله بدون پرچم

سلام داستانك قشنگي بود اگر آخرش اون پيچيدگي را نداشت اينجوري حس نمي داد خوب بود

حسین(گیلانی)

سلام[گل]

آنا

خوب بود مخصوصن ته داستانکتون با اجازه لینک شدین

nafas

عزیزم یه پیشنهاد کوچولو دارم.یه کم شادترش روبنویس.نه اینکه خوشگل نمی نویسی ها نه.خیلی هم عالیه فقط یه پیشنهاده.[گل]

مهرگان

سلام خیلی خوب تمامش کردید. پایان داستان همیشه برام خیلی مهمه[لبخند]

مسعود

سلام.رسیدم به خرداد90.بقیه که شما بودید و رضا و نازی. اما تبریک که کتابخون هستید و غبطه من که وقت ندارم کتاب بخونم.در مورد این داستان چند تا سوال دارم که اگر لطف کنید جواب بدهید انشالله نقدم رابرایتان می فرستم.1/چرا به جای نیمکت سبز طرح فرفوژهای نگفتید نیمکت پارک؟رنگ سبز و طرح ان چه کمکی می کنه/2/با وجود هدفون ام پی تری چه جور سلام پیرزن را شنیدید؟3/ترکیب رودخانه عرق و شره کردن صحیح است ایا این تصویر منطقی است؟3/اندام خوبی داری.منطق شما می پذیرد پیرزنی چروکیده و.....در بدو نشستن این حرف را بزند؟4/چرا به سیصد سی سی بودن بطری اشاره کردی؟5نرمه باد خنک ان هم صبح گرم؟6/ببخشید خیلی ریز شدم چون داستان عالی بود برسیش کردم می فهمید که.شاد باشید

مسعود

سلام بر شما.من داستان را به لحاظ فرم و محتوا نقد می کنم .از اسم داستان شروع کنیم که تکه ای از داستان است و ایا مناسب است ؟نمیدانم شاید در پایان که شخصیت در اسمان خیره می شود و ...باان در تناسب باشد.شروع داستان خوب است یعنی دست خواننده را می گیرد و می کشد داخل داستان هر چند از جوابتان در مود نیمکت قانع نشدم.توصیف صحنه قابل قبول است.چیزی که در دست شماست و کاستی های داستان را می پوشاند نثر خوبتان است اماد بعضی موارد در تله نثرتان گیرمی کنید یعنی داستان را رهامی کنید تا جملهای زیبا خلق کنید و این ضربه می زند. اما شخصیت پردازی در داستان شما انصافا عدالت را رعایت نکردید یعنی پرداخت شخصیت پیرزن قوی تر بود و ملموس تر .در مورد شخصیت اصلی کوتاه کردید.دیالوگها عالی و به جا مخصوصا در نوع جواب پیرزن.پایان داستان از کاری استفاده کردید که به قول یکی ازدوستام روشی که به خواننده بخندیم و بگیم دیدی نفهمیدی چی شد. هر چند جالبه ولی من نتوانستم کنار بیام.اما از باب محتوا جدا خسته نباشد قرار دادن دو زن با جغرافیای متفاوت انهم کوتاه و موجز عالی بود. قوی هستید و قوی بمانید دوست خوب.شاد باشد

مسعود

سلام.توکار شبکه ناشی هستم .تازه کار تازه کار .تازه متوجه شدم نقد کردن و نظر دادن فقط در حد یه خطه اگه بیشتر شد گناهه کبیره است.اما وقتی به ادبیات و رشد داستان ایرانی فکر کنیم می شه وظیفه.این که اولدوز عزیز یا سعید یا اون یکی رشد کنه یعنی ایرونی رشد کرده اصلا یعنی داستان قد کشیده .این خوبه . .باید رو داستان وقت گذاشت چه از توبیاس وولف چه اولدوز عزیز.شاد باشید