اپسیلون تلخی بد نیست (3)

دستام تا نوک انگشتهام کرخ بودند و موهام به تنم راست شده بودند و سوزشی مثل سوختگی در پوستم احساس می‌کردم. حلقه‌یِ مواجِ توی چشمم غلت می‌خورد و می‌خواست سرریز ‌شود. صورت ملتهب و چشمهای متورمم را توی آینه‌ی صورت‌های مردمی ‌که از روبروم رد می‌شدند می‌دیدم. گوشه‌ی شال پشمی کهرباییم را کشیدم روی دماغم و لبم را که از بغض می‌لرزید پوشاندم و به اولین تاکسی دست تکان دادم تا بایستد.

تکان نخور. تکان که می‌خوری حواسم را پرت می‌کنی رضا.

گفتم:« رضا مردک فکر می‌کنه هر کس که استخدامش باشه یعنی»

دستهام را ضربدری زیر پلوور یقه‌اسکیِ مرینوسم بردم و درآوردم انداختم کنار تخت.

گفتی:« هر کس یعنی تو هم؟»

 چیزی داشت توی صدات می‌لرزید.

گفتم:«منظورم...»

از اتاق بیرون رفته بودی.

 گفتم:« هیچ وقت نمی‌ذاری توضیح بدم.»

گفتی: «خفه »

داد زده بودی. صدات داشت می‌لرزید و من حسش می‌کردم. چیزی را انگار مثل پتک کوبیده بودند فرق سرم. اشک دویده بود توی چشم‌هام. لباس خوابم را از دراور بیرون کشیدم و پشت به تو که دوباره به اتاق برگشته بودی پوشیدم. پتو و بالش را زدی زیر بغلت و یک‌سره با لباس ِبیرون رفتی سراغ کارتن خوابی‌ات...

گفتم:« رضا تو شرکت کسی رو لازم داری که نظارت کنه، کارای آر اند دی شرکت رو هم باید به آدم کار بلد بسپری.»

گفتی:« خب ».

میدانستی چه می‌خواهم بگویم. بار اولی نبود که این بحث را پیش می‌کشیدم.

گفتم:« خب من می‌تونم. چرا به این و آن رو می‌اندازی که برام کار جور کنند شرکت خودمون که هست»

گره اخمت درهم فرو رفته بود. چند روزی می‌شد که ریشت را نزده بودی،آنقدر درهم که مگس توی موهاش چال می‌کرد و چهره‌‌ات را عبوس‌تر نشان می‌داد و من را از رغبت نگاه کردن بهت می‌اندخت.

گفتم:« شما شیمیست می‌خواین می‌دونم».

 زل زده بودم توی چشمهایی که دودو می‌زدند وخونی که دویده بود توی شقیقه‌ات و سیبک گلوت که بالا پایین می‌رفت.

گفتم:« آگهی‌تونو تو روزنامه دیدم.»

تنها نخ سیگارِ لایتِ باقی مانده توی پاکت را از روی میز برداشته بودی و داشتی با سیگار قبلی‌ات می‌گیراندیش.مثل همیشه کام طولانی‌ای گرفتی و دودش را توی صورتم پس دادی.

گفتی:« تو نمی‌تونی. کار تو نیست»...

چی‌می‌خواستم و چی شد رضا. خواستم بهت ثابت کنم که می‌تونم از عهده‌ی بیشتر از ایناش هم بربیام و تو آن روز که برا مصاحبه‌ی استخدامِ شرکتِ سرمدی رفتم چیزی نگفتی و امروز فهمیدم اینها همش نقشه‌ای بوده برای بستن دهانم. سرمدی با بی‌شرمی تمام و خنده‌ای که به قه‌قهه‌ی شیطان می‌مانْد، سمتم خم شد و توی گوشم نقشه‌تان را پچ پچه کرد و  پته‌ی تو را هم به آب ریخت.

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
نامرئی

عجب حس و حالي مي‌ده اين داستان. اي ول