به سبب اتمام دوره‌ی ششم ویرایش در مرکز نشر دانشگاهی

همه‌ی این‌ها را گفتم تا اعتراف کنم: قلم در دستانم به راحتی قبل نمی‌لغزد و در انتخاب افعال ناتوانم و برای ساخت جمله‌ای وسواس به خرج می‌دهم، اما می‌توانم به جد بگویم در انتهای نوشتن مطلبی آنقدر غرق شعف می‌شوم که گاه دستانم به رقص می‌آید و روزی که نوشته باشم، روز شادی من می‌شود. شاید این شادی درونی‌ام احساسی کودکانه باشد و این شادی نهایی چیزی نیست جز حاصل آموخته‌هایم در این دوره. مطمئنم استادانمان آقایان صلح‌جو، عباسپور، رژدام، حسن‌پور و خسروی هر کدام به نحوی در سرنوشت واژگان ایران سهیم‌اند و چقدر خوشحالم از آشناییشان و می‌دانم که این عزیزان هیچ‌گاه از ذهنم پاک نخواهند شد.  می‌خواهم بگویم من و بچه‌های  این دوره (خانم‌ها امامی، عبدالله زاده، پور مقدم و رفیع‌زاده) راه را ادامه خواهیم داد. شاید ما هم روزی آموزگار نوشته‌های کودکان این سرزمین باشیم. شاید...

/ 8 نظر / 22 بازدید
nafas

تبریک میگم موفقیت های بیشتر در انتظارشماست.راستی gmailم باز نمیشه.

سوفی

سلام اولدوز جان. چقدر قشنگ حال و هوای کلاس ویرایش رو بیان کردی! و چقدر حس می کنم به استادان خود مدیونم! ممنون .[لبخند][گل]

علی

کاش همه مثل شما قدردان استادانشان بودند.(آموزگاری با بیست سال سابقه‌ تدریس)

سودابه

همه‌ی ما به نوعی در زندگی مدیون کسانی هستیم که راهنمایی مان کرده اند.خوش بحال شما که می‌تونین احساستون رو بیان کنین.[رویا]

نامرئی

ولی همه مثه شما فکر نمی‌کنن خیلی دیگه احساسی نوشتی.[نیشخند]

سریر

اشکمو درآوردی بچه.[شیطان]

رضا

حنما آموزگار نوشته‌های کودکان وطن خواهی شد مطمئنم.[چشمک]

مائده

یقینی که از دالان شک بگذرد! چیزی که آقای رژدام همیشه می گفتن!