به قدر پنج دقیقه تاخیر

از باشگاه که می زند بیرون، خیابان هنوز کرخت خواب صبح است؛ خودش اما سرحال. دوست دارد تا خود کوه که یله داده به آبی آسمان شهر، بدود. تصمیم دارد تمبر را که از پست خانه ی آن سمت خیابان بخرد و تحویل مدرسه بدهد، یک راست برود خانه. چشم هاش را می بندد و بوی نم سنگ فرش خیس خورده ی جلوی پاش را توی سینه هاش هورت می کشد. دلش استخر آبی خنک می خواهد تا شیرجه بزند تویش. دلش حمامی می خواهد که توی قطره قطره هاش حل بشود سلول های پوستش انگار.

....

 فکر می کند حالا چکار کند، قولش را، به دخترک، و بقیه ی دخترک های کلاس سومی هم؟ ندارد این پست خانه، تمبر. دیگر با این همه ایمیل های جور و واجور چه کسی نیازش به تمبر می افتد حالا؟ تصمیم می گیرد برود پست خانه ای مرکزی. باید بگذرد از خیابان. خیابان را رد نکرده، هجمه ی دود سیاهی را می بیند که از مجتمع شان پیچ و تاب می خورد و بالا می رود. پاهاش دست خودش نیستند. می دود. با صدای آژیر آمبولانس و سرخی رنگ ماشین های آتش نشانی ست که فقط می دود خیابان را.

....

 خیال لذیذ خواب خیابان را هجمه ی آتش سرخ رنگ بلعیده. شعله های آتش است و آتش است و دود است و دود است و داد و بیداد است و داد است و دیگر هیچ...

بیرون خانه فقط اوست و سرایدارها. همه خوابند، همه ی طفل های مدرسه نرفته. همه ی مادرانشان هم. مردان پی لقمه نانی...

....

راهروی خانه را سیاهی دود پر کرده، راه ورودی نیست. راه خروجی هم. شیشه های مغازه ی پایین مجتمع از موج انفجار شکسته و کتابفروشِ کنار دستِ مغازه ی آتش گرفته، مات و مبهوت کتاب هایی ست که زیر فشار آب خیس می خورند؛ به تمام سرمایه های کاغذی ش. دلش مالش می رود. چشم هاش را می بندد...

....

 جرثقیل آمده برای نجات بچه هایی که آن بالا گیر افتاده اند و مادرانشان هم. چشمش لحظه ای از پنجره ها دل نمی کند. اگر سر ساعت برگشته بود خانه، حالا حمام بود، گیر افتاده میان دود و آتش.

چشم هاش را می بندد...

پنج شنبه اگر بود حالا، یا اگر بعداز ظهر، مثل تمام وقت هایی که خانه می گذاردش به دلیل انجام کار بیرون، یا ورزش، یا خریدکی چیزی، مثل حالا که وقت خواب بچه هاست، کسی نبود کنارش تا نجاتش دهد. تا در را برایش باز کند، یا پنجره ای، چیزکی. ساکش را انداخته بغل دستش توی خیابان، زانو زده، خیلی ها هستند که کمک بخواهند. هیاهوی جمعیت صداش را هورت کشیده، کسی نمی شنود. دخترک توی ذهنش توی خانه میان دود و آتش گیر افتاده...

/ 8 نظر / 13 بازدید
منیر

این تلخ تز از زهر داستان بود دیگه ؟ راستش شما نویسنده ها .... هیچی خب معلومه که داستان بود [لبخند] ..... بعنوان یک خواننده خاموش که الان روشنه یه چیز بگم ؟ چرا نثر داستانیت رو از دم دست آدم با حالت شعریی که بهش میدی خارج میکنی ؟ مثلن " را " هایی که در اخر جمله بعد از نقطه میان ؛ انگار که میخواد به شوخی بکشد نوشته ات را . یا که شعرش کند نثرت را [لبخند]. ببخشی ها جسارتن [گل]

منیر

الدوز تصویر سازیت از ماجرا می تونه صحنه رو زنده کنه . تشبیهاتت هم قشنگه . مث این : چشمش لحظه ای از پنجره دل نمی کند .

منیر

کامنت اولم رو اصلاح میکنم : "در اخر جمله بعد از نقطه میان " بعد از نقطه میانش اضافیه ... "در آخر جمله میان "

منیر

موفق باشی الدوز جان . خب این که قلم خودش توی دست نویسنده راه میره فهمیدنیه . و البته سلیقه ها هم گونه گون . اما به گمان من این جور ترکیب بندی جمله اونو از جنسش خارج میکنه ... و لاجرم از دست من مخاطب هم . و باز هم عرض میکنم این هم سلیقه ایه. و باز هم می خوام که موفق باشی [لبخند]

آقای متوهم

سلام، این برش های کوتاه رئال از زندگی های آدم ها رو دوست دارم مخصوصا اگه با تشبیهات ظریفی هم تصویر سازی شده باشن، اون سبک نوشتن هم به نظرم جالبه به شرطی که کمی پخته تر بشه تا اون احساسی که یکی از خواننده های محترمتون گفته بود رو باعث نشه، شنیدی که میگن موسیقی متن خوب در یک فیلم نباید زیاد به گوش بیاد و شنیده بشه، اونجوری منظورمه، البته کار ما که نیست ولی شما میتونین حتما :) در ضمن امسال از نمایشگاه کتاب نگفتین ها، میدونین که حکایت همان حکایت طوطی و بازرگان است، حکایت از شما، غش کردنش با ما :)

آقای متوهم

ای بابا! من فکر کردم مربوط به خاطره ای در گذشته دور مثلا بچگی ها بوده و نه الان! به هر حال ظاهرا به خیر گذشته، امیدوارم که مشکل خاصی ایجاد نکرده باشه، دوده و اینا که تمیز میشه تی ک ایت ایزی :)

بونو

سلام بسیار زیبا بود متن شما

زنبور

فقط میشه گفت خدا رو شکر که به خیر گذشت. لحظه ای خودم رو جای راوی گذاشتم و کم مانده بود کامپیوتر رو خاموش کنم از ترس