بابا که بیاید...

بابا که از خانه ی خواهرکوچیکه خبر بدهد آمده تهران، می دانم که فردایش صبح اول وقت می آید خانه مان. می دانم که باید چای تازه دم آماده داشته باشم و ناهار بار بگذارم. ناهاری که بوی غذاهای مامان را بدهد.

بابا که بیاید خانه مان، باید ظرف چوب های دارچین و دانه های هل را از کابینت بیرون بیاورم و بچینم جایی که در دیدرسم باشد، درست کنار چای ساز.

بابا که بیاید خانه مان، می دانم که باید زیر سیگاری بیرون بیاورم و انار دانه شده و گلپر زده شده حاضر کنم. بابا که بیاید خانه مان، می دانم که باید دور غذاهای آماده را برای مدتی کوتاه که اینجاست خط بکشم. آش بپزم، سوپ بپزم، کیک بپزم. این ها به این خاطر که آدم سختگیری است، نیست؛ به این خاطر است که رقابت می کنم.

می آید. صبح زود. هنوز نُه نشده. نرمه ی انگشتش را روی زنگ فشار می دهد و ول نمی کند. می دانم خودش است. زنگ زدنش را می شناسم. بی وقفه. می بوسدم. بوی سیگار مخلوط با عطر "دریک" و ته ریش زبرش را دوست دارم. محکم به سینه ام می فشارمش. نرسیده روزنامه های صبح را که از باجه ی نبش کوچه خریده، روی میز ناهارخوری توی هال پرت می کند و کاپشن در نیاورده ساکش را باز می کند. ماست محلی و سوغات های کربلا را دستم می دهد. چای دارچین را همراه برشی از کیک برایش کنار زیرسیگاری می گذارم. صفحه های روزنامه را باز می کند و نخوانده می رود سراغ فال حافظ اش. دوست دارد برایش بخوانم. چای را مزمزه می کند. لب ریز و لب دوز. توی دلم دعا می‌کنم که بتوانم بی غلط بخوانم. می خوانم. با مکث. عینکش را از جیب کاپشن اش بیرون می آورد و جدول و سودوکوش را حل می کند. روی صندلی روبرویی اش می نشینم. دوست دارم فقط نگاهش کنم. خس خس سینه اش را که هوای آلوده ی تهران واضح ترش کرده، می شنوم. قلبم فشرده می شود. توی ذهنم سر طاسش را می بوسم.

بابا که بیاید خانه مان، آیلین می داند ظهر دم در منتظرش خواهد بود. می داند بعدش می تواند تمام خوراکی های سوپرمارکت سایا را بار بزند و به خانه بیاورد. می داند که هرچه قدر بخواهد، می تواند با او و نخود و لوبیاها دوز بازی کند. شطرنج و منش بازی کند و برای دیکته های بی غلط اش پول جایزه بگیرد.

بابا که بیاید خانه مان، آیلین می داند که سر ساعت دو اخبار شبکه یک نگاه می کند. می داند که بعد ناهار می تواند کنارش دراز بکشد و قصه بشنود. قصه های کچل کفترباز و کوراوغلو و سلیمان و یوسف را بارها مثل بچگی های خودم بشنود و کیف کند.

بابا که بیاید خانه مان، روزنامه ها روی میز کود می شوند و زیر سیگاری پر از ته سیگار. از شمس و مولانا برایم حرف می زند و معنی چند لغت سخت می پرسد که من معنی هیچ کدامشان را نمی دانم.

بابا که می رود، آیلین به جایش از باجه ی سر کوچه روزنامه می خرد. عینکم را به چشم می زند و سودودکو حل می کند.

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
NAFAS

دوست خوبم سلام عالی نوشتی مثل همیشه.[گل] آتا داغ دیر آنا بولاغ اولدوز جان به یادم باش.سن منه لازیم سان.[گل]

میله بدون پرچم

سلام [لبخند] آدم دختر که نداشته باشه از چه لذاتی بی بهره است! [ناراحت][نیشخند]

آناهیتا

یه سلام گرم تو این سرمای زمستونی خوبی دوست عزیزم؟ شدم عاشق نوشته هات. من بیشتر می خوانمت. فاصله ها بیهوده تلاش می کنند نمی دانند جای تو نزدیک خودم هست داخل قلبم و نزدیک تر از خودم به خودم.[قلب][قلب][گل][گل]

مرد مرده

دارم خیال می بافم یه متن قشنگ لیاقت یه گل قشنگ داره[گل]

مرد یخی

محض تشکر: یه مسافرت کوچیک رفته بودم، اونجا داستان مورد علاقه مو که بارها خونده بودم(مردی یخی) رو با صدای شما شنیدم و لذت بردم... چه گرم و با احساس ، واقعا ممنون بابت دقایقی که زیباش کردین.

ققنوس خیس

[گل]

مهرآیین

واااای الدوز جان!چقدر دلم هوس کرد داشتن چنین بابایی را! بابای خودمان هم خوب است ها! اما تکنوکراتی بیش از حدش خیلی تو ذوق میزند!زنده باشند و سرحال بابای گرامی تا آیلین کیف کند حسابی از بودن در کنارش[لبخند]نوش جانش.

ن.د.ا

با کی می خوای رقابت کنی؟ چقدر اومدن بابا خوبه. حس و حال خونه ات عوض میشه. سودودکو چیه؟

محمد رضا ابراهیمی

حس قشنگی داشت خیلی صمیمی و دوست داشتنی باور کن تا گریه کردن فاصله ای نداشتم

ن.د.ا

گفتم تا سال بعد. اما طاقت نیاوردم برگشتم[نیشخند]