به زودی... روایت هفتم، نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

 مردک از دست شویی بیرون آمده بود و هنوز توی سالن پی چیزی می گشت. به عقب که خم می شد تا دست هاش را ببیند و تقلاهاش برای بازکردنشان، از گوشه ی چشم، بازوی خراش برداشته ش را می دید که خون، کناره های زخمی نسبتاً عمیق ـ که بفهمی نفهمی دهان بازکرده بودـ دلمه بسته بود و خون، شره کرده بود تا لای انگشت هاش. سردی اتاق روی شانه هاش خزیده بود و می لرزاندشان. خون می ترساندش. یک جور موهومی شهلا را یادش می آورد. خون های پرت شده ش روی کاشی های حمام...

پسافرواک نوشت:

روایت هفتم، اولدوز طوفانی، انتشارات نگاه، چ اول، 94، 237 صفحه.

/ 2 نظر / 9 بازدید
غریب

مبارک است [گل] قیمتش را هم اشاره می‌کردید [نیشخند] ........... خون‌های پرت شده درست است؟

sajjad

سلام. خشوحال میشم برای تبادل لینک خبرم کنید. فرهنگ کتابخونی رو احیا کردنم واسه خودش خیلی جالبه. یعنی من افتخار میکنم کهش ما به عنوان یه ایرانی انقد تو بند کتاب هستد و این عالیه. منم کتابی به نام (سمینار یونگ در مورد زرتشت نیچه) رو بهتون معرفی می کنم که خیلی جالبه. اگه دوست داشتید به وبلاگ روانشناسی من هم سربزنید مطالبم وبم از جایی کپی نشده و برای هر کدومش وقت زیادی گذاشتم تا مفید باشه و حوصله آدم سر نره. منتظر حظور سبزتون هستم.