سخت تر از هرچه که فکرش کنی

  • می گویند نوشتن سخت است. سخت تر از هر چه که فکرش کنی اما وقتی بنویسی وقتی آلوده اش بشوی بعدش مثل خماری که هوس نشئگی به سرش زده باشد در به در دنبال خودش می کشد.
  • برای من هم سخت است نوشتن. یعنی سخت است شروع به نوشتن. اولش سخت است فکر کردن به انسان هایی که نیستندها اما توی سرم وجود دارند. اولش نه آنقدرها جاندار و زنده، شاید کمی تار، شاید کمی در هاله ای از ابهام غرق باشند اما به مرور جان می گیرند تکان می خورند حرف می زنند صورت هاشان برایم ملموس می شود طوری که حتی بتوانم باهاشان حرف بزنم. بتوانم بنویسمشان روایتشان کنم. به مرور و اندک اندک و گاهی اما تند و سریع. بستگی دارد به فِرِد درونم که چه وقت صدایش کرده باشم برای کمک برای امداد. کمک که بخواهم در ساعاتی از روز حتی اگر به فکر انسان های درونم نباشم هم لحظاتی از پلات را برایم تکمیل می کند، آن ها را وقایع داستانی را برایم پیش می برد. همه چیز بسته به اوست. همه چیز ریتم و تمپوی داستانم رمانم. شور و هیجان که بیاید سراغم، آن وقت که دیگر تاب و توش نداشته باشم برای ننوشتن، آن وقت که لذت نوشتن بیاید سراغم له له بزنم برای روایت زندگی شان زندگی کردن باهاشان می توانم قسم بخورم که می شوم شامل آن مصرعی که می گوید حالتی رفت که... اما از همه ی این ها که بگذرم سخت از نوشتن، طاقت فرسا تر از آن اما گشتن به دنبال ناشری ست که بپسنددش. دوستش بدارد. چاپش کند. به دور از هیاهوهای لابی های بی شمار صنعت روشنفکری. این ناشر و آن ناشر زنگ زدن و جواب های منفی بی شمار شنیدن و طاقت و تاب آوردن از جهت دپرس نشدگی
  • پ .ن ۱: دومین ناشر هم ردش کرد. به همین راحتی.
  • پ. ن ۲: دوباره بنویسم فصل اولش را. راستی بار چندم است بازنویسی اش می کنم؟ حسابش از دستم در رفته.
  • پ ن ۳: خدا نکشدت به حق هفت تن. آن قدر خوب توی ذوق می زنی( زدی چند سال پیش) که هرچه زور می زنم نمی توانم دو سه صفحه ی اولش را سر پا کنم.
  • پ. ن ۳: مستاصلم. کجای راهم اشتباه بوده؟ دوباره روز از نو روزی از نو. یک ماه دیگر منتظر ماندن.
/ 0 نظر / 52 بازدید