اسب لنگ، مداوا یا خلاص؟

اما من، بگذار بگویم نه آن شب و نه شب های بعدش از فکر تو، نتوانستم خلاص شوم، تو مثل ذره های مگنت قوی ای، سمت خودت می کشیدی م. نه که بگویی من، شهروز، چکاره ی تو بودم که بخواهم به فکر تو باشم، نه. من نه مدافع حقوق بشر بودم نه کسی که بخواهد از حق حقه ی کسی دفاع کند. اما اگر خودت این طور می خواستی، یعنی عقل سلیمت که من باز هم به دروغ گویی متهمش می کنم به ت می گفته که گذشت کن، که اشکال ندارد اگر حمید روزش را چطور می گذرانَد و با کی می گذرانَد، عوضش شب ها پیشت هست، کنارت روی یک تخت می خوابد و نفس می کشد و ماهانه یک دوبارکی مچ شدن هاتان و به همین هایی که از  او بود قانع بودی، من چکاره بودم؟ اصلاً خر کی بودم که بخواهم این ها را یادت بدهم؟ خودت می دانستی. خودت نمی خواستی بفهمد که می دانی. مگر خودت نبودی که آن شب، وقتی کنارت ایستاده بودم به خرد کردن گوجه ها، آن شب که داشتیم باهم، دوتایی، توی آشپزخانه، سالاد شام را درست می کردیم و حمید داشت توی اتاق با تلفنش وراجی های زنکی جیغ جیغو را می شنید، تو مگر شانه به شانه ی من نایستاده بودی که آن قطره اشک شفاف و زلال از گوشه ی چشمت لغزید تا روی گونه؟ تو می دانستی. بهتر از هر کسی می دانستی رابطه تان تمام شده است و نفس های زندگی، زندگی مشترکشان، فقط توی خرخره ی تصمیم تو گیر کرده تا تو بگویی بله و جان بِکَند زندگی. گفتی که حمید، خیلی وقت است بدپیله شده، که پی بهانه ای می گردد تا خاتمه دهد این زندگی کوفتی را. که می خواهد من  انتهای جمله ی زندگی مان نقطه ی پایانی بگذارم. که گفتی زمانی بهانه ش پدرت بود و حالا چیزهای ریز و درشت دیگر. که گفتی می دانی سر و سرّهاش را، که هم این زنک پشت تلفن را می شناسی که زن های دیگر را هم. که هر از گاهی با یک سفر کوتاهی آن ور دنیا که می بَرَدت، مثل نی نی بچه هایی که با یک آب نبات چوبی سرشان شیره می مالند، سرت گول می مالد، تا از دلت مگر بیرون بیاید با این  و آن دیده شدنش. که حالا هم توی اتاق دارد با زنک وروره جادویی از قماش خودش حرف مفت می زند و فکر می کند من نمی دانم. دلم برای دروغ هایی که توی دلت برای خودت می تراشیدی و اینکه به خودت توی تلاش بی خودی درونت بقبولانی که حمید همان دو آتشه ی عاشق شش سال پیش هست، می سوخت...

پسافرواک نوشت:

1. بریده ای از رمان در دست بررسی "به فتح اول، زل" خودم...

2. در فکر تغییرم. تغییری مثل عادتِ عادت شکنی...طرح بسته ی پیشنهادی تبدیل وبلاگ به سایت پذیرفته شده. حالا مانده سرش که خلوت شد، بعد امتحان بچه ها و یک دو پروژه ی ادارهٰ شاید سایتم را طراحی کرد. آنوقت تا آخر خرداد اگر شد اثاث می کشم به خانه ی نو، منزل نو مبارک...

/ 6 نظر / 40 بازدید
.

حمید، خیلی وقت است بدپیله شده، که پی بهانه ای می گردد تا خاتمه دهد این زندگی کوفتی را. که هر از گاهی با یک سفر کوتاهی آن ور دنیا که می بّرّدت، مثل نی نی بچه هایی که با یک آب نبات چوبی سرشان شیره می مالند، سرت گول می مالد، تا از دلت مگر بیرون بیاید با این و آن دیده شدنش. اين دو جمله كمي تناقض ندارد؟ حميد جمله اول قاعدتن نبايد دغدغه از دل بيرون آوردن انتهاي جمله دوم را داشته باشد.

آقای متوهم

اسب لنگ یا همان حکایت دندان خراب خودمان است، بخش انتخابی خوب بود چون ،کنجکاوی آدم را برای خواندن و فهمیدن بقیه ماجرا تحریک میکرد، در ضمن مبارکا باشه، اگه قرار ه تشریف ببرید منزل نو خوب شد گفتین که ما به فکر هاوس وارمینگی چیزی باشیم برایتان... :)

mahdis

چرا بردت را با تشدید نوشته اید؟

.

توضيحتان منطقي است. موفق باشيد[لبخند]

زنبور

چاپ بشه ببینیم چه کردی با این حمید و شهروز

پگاه

کامل بخوانیم رمانت را به امید آینده