تاریخ‌نگاری اولدوزی در یک روز تعطیل

جمعه ساعت 01:30 بامداد

خانواده خوابند. لپ‌تاپ هنگ کرده، پی‌سی در اتاق دخترک است. لپ‌تاپ هرچی از خلاصه‌ی تاریخ کتاب مقاومت شکننده را نوشته‌ام، بلعیده و ویندوز بالا نمی‌آید. غذای سحر آماده ‌ست. زیر گاز را خاموش می‌کنم و دو تا قرص ژلوفن 400 را با یک قرص استامینوفن کدئین 300 و یک لیوان آب می‌بلعم و آرام زیر ملافه می‌خزم.

جمعه ساعت 03:45 صبح

صدای زنگ موبایلم از جایی در همین نزدیکی می‌آید. ویبره‌اش زیر بالشم خر خر می‌کند. دستم را می‌کشم زیر بالش و با چشم‌های بسته پیدایش می‌کنم و دکمه‌ی استوپ را می‌زنم. دو سه دقیقه طول می‌کشد تا خودم را در آن حال بیابم و باز هم آرام و بی‌صدا و چهار دست و پا از لبه‌ی پایینی تخت خودم را بکشم بیرون. زیر گاز را روشن می کنم و دکمه‌ی روشن کتری را فشار می‌دهم و همان‌طور با چشم‌های بسته می‌روم تا آبی به سر و صورت بزنم.

جمعه ساعت 04:10 صبح

میز را چیده‌ام. چشم هایم هنوز دارند سوزن سوزن می‌شوند. سالاد شیرازی را با چند قاچ لیموی اضافه گذاشته‌ام بغل دیس باقالی پلو و دو قاچ هندوانه. بطری آب را می‌گذارم گوشه‌ی سفره و باز آرام و روی پنجه‌ی پا به اتاق می‌روم و با نک انگشت‌ها بازوی همسر را تکان می‌دهم تا مبادا بد بیدار شود و از شوکه‌ی پریدن از خواب سردرد میگرنی‌اش عود کند. چشم بند مشکی‌اش را از چشم کنار می‌زند و من به نشیمن برمی‌گردم.

جمعه ساعت 04:20 صبح

مجری تلویزیون آرام لالایی برایمان می‌خواند و ما در سکوت سحری می‌خوریم. همسر مثل اینکه مرده‌ای را دیده باشد موقع غذا خوردن با نگرانی آمیخته با ترس نگاهم می‌کند. غذا را به زحمت قورت می‌دهم. هنوز منگ خوابم.

جمعه ساعت 08:00 صبح

احساس سنگینی روی پشت و کمرم می‌کنم که نفس کشیدن را هم برایم سخت کرده. چشم باز می‌کنم. دمر خوابیده‌ام و دو دستم را برده‌ام زیر بالشم تا سنگینی سرم و بالشم از درد دستم بلکم بکاهد. دخترک پشتم دراز کشیده و فس فس نفسش زیر گوشم را قلقلک می‌دهد. پاهایش را تاب می‌دهد و دو دست نرمش را می‌کشد دور گردنم تا بیدار شوم و آرام زمزمه می کند مامان دوستت دارم.

جمعه ساعت 08:30صبح

صبحانه‌ی دخترک را داخل سینی برایش می‌آورم و می‌نشینم به لقمه گرفتن نان و پنیر که تنها صبحانه‌ی مورد علاقه‌اش است با یک لیوان چای شیرین خیلی شیرین شده. دخترک با سر و صورت خیس می‌آید و قبل از نشستن برای صبحانه خوری سی‌دی کارتون ریو را که از هزار بار دیده می‌چپاند داخل دی وی‌دی خوان.

جمعه ساعت 09:30صبح

آشپزخانه را جمع و جور کرده‌ام. دلم یک لیوان شیر خنک می‌خواهد و نمی‌تواند که بخواهد. کامپیوتر اتاق دخترک را روشن می‌کنم و تا بالا بیاید دخترک را می‌فرستم سراغ همسر که از اذان به بعد روی کاناپه با گردن خم‌شده روی چانه، مچاله شده و خوابیده. یک جورایی استرس و یک جورایی خوش‌حالی ته دلم موج می‌زند. استرس دوباره نوشتن تاریخ و خوش‌حالی عجیبی که من را یاد تحقیق‌ها و کنفرانس‌های زمان تحصیل می‌اندازد.

جمعه 11:30 صبح

دخترک از کارتون دیدن خسته شده و آمده اتاق سر وقت اسباب بازی‌ها. Oovoo زنگ می خورد. پسر دوازده ساله‌ی خواهرم است که می‌خواهد رقصیدن خواهر یک ساله‌اش را نشانم دهد. همسر مشغول بررسی سخت‌افزاری لپ‌تاپ است و آنقدر سرم غز زده که سبب شده عهد کنم دیگر سراغ لپ‌تاپش نروم.

جمعه ساعت 12:30 ظهر

صحبتم در oovoo بلاخره تمام می‌شود. تا وصل شده‌ام چند تا تماس پشت سر هم داشته‌ام. دخترک و همسر با چادر نماز و پوتین‌های زمستانی که از زیر تخت بیرون کشیده‌اند و چشم‌بند و کت قرمز مهمانی‌ام لباس دزدان دریایی را برای خودشان درست کرده‌اند و شمشیر بازی می‌کنند. تا مشغول بازی هستند، هدفون را می‌گذارم روی گوشم و تمام آهنگهای گلچین شده‌ی خودم را سلکت می کنم و با حال و هوای آن مقاومت شکننده را تایپ می‌کنم.

جمعه ساعت 2:00 ظهر

از آشپزخانه با صدای بلند به دخترک تذکر می‌دهم که گیم بازی را تمام کند و پی‌سی را خاموش کند و بعد  با همان صدا ذکر می‌کنم که نهار آماده‌ست. همسر جلوی تلویزیون بالش را تا زده و زیر آرنج گذاشته و فیلم جنگ‌های پلیسی را نگاه می‌کند که از شبکه تهران در حال پخش است.

جمعه ساعت 3:30 بعدازظهر

دخترک در حال بازی با کاردستی است که بعد ناهار با هم درستش کرده‌ایم. کار اتو کشی لباس‌ها تمام شده. می‌نشینم برای خواندن نصف جزء چهارمی که قرار است با گروه ختم قران دانشگاه تهران بخوانم.

جمعه ساعت 4:00 بعدازظهر

کنار دخترک روی تخت دراز می‌کشم و برایش چند داستان از قصه‌های قد و نیم قد برای کودکان می‌خوانم تا بخوابد.

جمعه ساعت 4:30 بعداز ظهر

همسر سفارش آش ماست و شامی لپه را داده برای افطار و من عزم می‌کنم برای آشپزی کردن با دل گشنه. سر گیجه و حالت تهوع دارم. از صبح تا بحال دلم تمام غذاهای مورد علاقه‌ام را خواسته. همسر دوباره مشغول بررسی لپ‌تاپ است و اینبار کل سی‌دی های داخل پک نصب نرم‌افزار را ریخته بیرون و ویندوز سون را گذاشته تا نصب شود.

جمعه ساعت 6:00 بعداز ظهر

دخترک را به همراه همسر راهی تمرین اسکیت می‌کنم. زیر گاز را کم می‌کنم تا آش جا بیفتد و روی مخلوط نیمه آماده‌ی شامی سلفون می‌کشم و بشقاب حلوا را می گذارم روی میز و یک راست می‌روم سراغ تاریخ‌نگاری. هدفون را روی گوشم می‌گذارم و آهنگ‌های یانی را سلکت می کنم و توی سکوت خانه می‌نشینم برای تایپ ادامه‌ی خلاصه تاریخ‌نگاری.

جمعه ساعت 7:30 عصر

مطلب ویرایش نشده را تمام کرده‌ام. یک کپی از آن را برای بررسی اولیه به میله بدون پرچم ارسال می کنم تا با مدیر گروه هماهنگ کرده باشم. نفس راحتی می کشم و آسوده خاطر و سبک‌بال می‌روم آشپزخانه برای ادامه‌ی پخت و پز و آماده کردن سفره‌ی افطار...

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

1. در یک کلام خستگی امروزم رو پودر کردی اولدوز جان 2. ولی نگرانت شدم بابا ژلوفن 400 دو تا ؟ چرا آخه ؟ چرا قهوه درمانی نمی کنی ؟ 3. بانو این سحری درست کردن برای همسر گرامی هم ماجرایی است ...آقای ما هم ماه رمضان یک دستور های خوراکی می دهد که بیا و ببین...من که این چند روز حسابی با غذاهای جدید سورپرایزش کردم ....هرچند نمی فهمم این کودتای روزه علیه بدن واقعن ........بگذریم 4.دلم باز هم از این تاریخ نگاریها می خواهد

سفینه ی غزل

وااااای نمی دونی چقدر دلم آش ماست خواست.[لبخند] نوش جان کد بانوی هنرمند. یکمی هم به فکر خودت باش و زیاد به خودت فشار نیار... هر چند کل اگر طبیب بودی....[گل]

حسین(گیلانی)

سلام. واقعا خسته نباشید. همسر من هم همیشه در حال کاره. گاهی از این همه صبوری و خستگی ناپذیریش شرمنده می شم. ما مردها قدر ناشناسیم. شما زن ها ایثار می کنید حقیقتا... بازم خدا قوت[گل]

لیلی

اه چرا کامنت من پاک شد آخه؟؟؟ عیب نداره فدای سرت چیز مهمی هم ننوشته بودم[ماچ]

مژده

درود فراوان بر شما و قلم زیبا و. خوش نگارتان الدوز عزیزم بانوی شرقی آفتاب / با نوی مهر و محبت/ زیبا دل خوش سخن چه زیبا و لطیف یک جمعه از تقویم زندگیت را بر لوح دلمان رقم زدی! قلمت سبز / دلت آبی و آسمانی [گل] حقیقتا حظ بردم

ترانه

من به اون تحقیق‌هایی که تو انجام می‌دادی می‌گم خر حمالی... البته ببخشیدها[نیشخند] ترم آخرو یادته؟ کچل رو می‌گم[نیشخند]

نیکادل

چقدر زیاد مسکن خوردی الدوز[تعجب] من اینقدر مسکن بخورم دو روز می خوابم. فضای خونه اتون رو می شد توی نوشته ات حس کرد. از این خونه ها که همه چی سرجای خودشهف‌چایی دمه، غذا گرمه ... من شامی لپه می خوام. راستی این غذای گیلانیاست من فک می کردم شما اهل اردبیلی آذربایجانی نه دیگه زنجانی جایی باشی. . دوستم هنوز دستت درد میکنه؟[ناراحت] با این دست پر درد اون همه تایپ کردی؟ بمیرم الهی[شرمنده]

منیره

سلام فرااااوک جانم نمازت ، روزه ات ، سازت ، رقصت ، قرانت ، تاریخت ، شوهر داری و بچه داریت قبول حق . اصلن خودمون قبولت داریم . بمیرم چرا دست درد داری خواهر ؟ دردت به جون دشمن ... به خدا راس میگم از اون دشمنا نه ها !! از این دشمنا !! بابا همه شامی داشتین که بی خبر بودین !! ببین چه ماه رمضونتون رو شامیی کردم از 5000 کیلومتر این سوی آبها !! نوش جانتون . واقعن دلم برای دل ضعفه هام تنگ شده الدوز ! هرچند انگیزه ها رو ویران کردند . اما وقت افطار بد جوری حالم گرفته است . برات دعا میکنم . برام دعا کن [ماچ]

منیره

راستی من که با قرص های خواب قوی هم نمی خوابیدم حالا ماه رمضونی ساعت دوازده شب خوابم میاد . دوست دارم تا سحر بشینم کتاب بخونم تا با شب زنده دارها مشهور بشم (: تا خیر سرم از نماز صبح جا نمونم . سرشب خوابم میبره . یعنی سابقه نداشته باورت میشه . این برادر شیطان رجیم مگه تو ماه رمضون مرخصی نبود ؟

ققنوس خیس

سلام اولدوز جان تنها روایتی از روزمرگی که دوستش داشتم ، مربوط به روایت مچ البوم در سه شنبه ها با موری بود ... که حدود هفت هشت سال پیش خوندم و خوشم اومد ! الان به گمونم از همون هم خوشم نیاد ! یکنواختی رو دوس ندارم ! به قول عزیزی ؛ بهترین حالات در این جهان حالاتی است که بالاتر و یا پایین تر از حالت واقعی قرار داری !