غمگسار

از زمستان آمده بودم

به هزار امید،

تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم،

اما،

تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم،

در آن انبوه تن های غمگین اطرافت

جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن

شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت

بازگشتم

 «سید علی صالحی»

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اولدوز

بنا به دلایلی من بعد از گذاشتن کامنت در وبلاگ دوستان معذورم. اما حتماً خواهمتان خواند.[گل]

انا

از معدود کارهای صالحی بود که به دل نشست

منیر

الدوز جان خیلی غمگین بود . چرا غمها شعرهای قشنگی میشند اما شادی ها کمتر ؟

منیر

الدوز جان بنا به دلایلی عذر شما را نمی پذیریم (:

ترنج

خوبه که هستی. پست جدید منو خوندی میشه کامنت بزاری؟ نیاز دارم به نظرت!

مهرگان

خیلی زیبا بود و درک شدنی... خیلی! تا بدانجا که فرو مانده لب از گفتار مرا.... شعرهای صالحی الکی پر طرفدار نیستند.

بونو

واقعآ زیبا بود باید برم تو خط سید علی صالحی...[بغل]

سفینه ی غزل

ای بابا منم کامنتیده بودم . وبلاگت شکمو شده اولدوز؟[زبان]

مسعود

این شعر جمعه من رو پر از احساس کرد .دست گلت درد نکنه .اس ام اسش کردم برای دوستام.دست گلت درد نکنه