شبی در امتداد پاییز

 تمام آلبوم ها را می ریزم جلومان. از همان ابتدا. از همان بچگی هام.

آنقدر عجیب نگاه شان می کند که نفسم بند می آید. آلبوم را می گیرد جلوی چشمش و دقیق به عکس هام خیره می شود.

می گوید: دیدی تو بچگی ت هم شبیه من نبوده؟

قلبم توی سینه م نای تپیدن ندارد. از وقتی ازم پرسیده من چرا شبیه تو نیستم، طاقت ایستادن ندارم. طاقت نشستن و طاقت ماندن هم.

می گوید: بچه ها می گن تو اصلاً شبیه مامانت نیستی.

 می گویم: عوضش کپ بابایی هستی. این بده مگه؟

می گوید: آخه...

باید مهار کنم خودم را. نباید که ببازم.

می گویم: عوضش چشات شکل خودمه. فرم انگشتات شکل خودمه. احساساتت شکل خودمه.

می گوید: بچه های کلاسمون می گن تو مامانم نیستی.

عکس های بارداریم را نشانش می دهم. بعد عکس های نوزادی ش را.

می گوید: مثه اون خانمه که تو اون فیلمه می گفت"من بچه می خوام" بالش بسته بودی به دلت؟

غمش کمر خم می کند. می شکندم. شب به مجید که می گویم، فقط می خندد. جدی نمی گیرد. سرگرم کاغذ پاره هایی است که دور و برش ریخته. غم توی نی نی چشم های کودکم موج می زند.  هیچ وقت نخواسته ام نباشم. من هستم. بوده ام از همان روزهای اول و این یعنی؟

می روم حمام. تنها جایی ست که تازگیها حس می کنم می توانم خلوت کنم با خودم. می نشینم روی کاشی ها و تکیه می دهم به دیوارش. پشنگه های آب پرت می شود روی پاهام. روی انگشتام. روی صورتم. زانوهام را بغل می کنم. گریه امانم را می برد.

پسافرواک نوشت: 

فقط ایده است, هرچند برگرفته از سوالی ست در همین زمینه.

/ 9 نظر / 14 بازدید
ترنج

چه اضطرابی ریختی به جانم دختر!

سفینه ی غزل

موقعیت سختیه اولدوز جان. از یه مشاور خوب برای جواب دادن بهش کمک بگیر. کوچیکه ی منم یه وقتایی خودشو با برادرش مقایسه می کنه و تفاوت سرویس های دریافتی! رو تو سر ما می کوبه. ولی تا حالا به اصل قضیه شک نکرده[لبخند]

میله بدون پرچم

سلام وا... من فکر می کردم همه در اون سن چنین حسی رو به صورت طبیعی دارند!! نه که خودم هم داشتم فکر می کردم همه داشتند!!! ولی خب از این شوخی بگذریم من هم توی یه دوره ای کاملن این حس رو داشتم و کلی هم خیالپردازی... الان که به عکس های قدیمی نگاه می کنم خنده ام می گیره که آخه چی جوری چنین فکری به سرم زده بود!! ولی خب توی اون سن همه چیز یه جور دیگه به نظر می رسه...

آزاده

سلام. از شما دعوت می‌کنم از وبلاگ "باغبانی سبز" دیدن فرمایید. با تشکر.[لبخند]

محمد رضا ابراهیمی

سلام خود ما هم همینطور بودیم حتی من توی نوجوونی از این فکرا به سرم زده بود.

مسعود

سلام.موضوعش جالبه و تازه. ولی عکس العمل مادره کمی باور پذیر نیست.باید پخته تر بشه.شاد باشید

مسعود

اهان به این فکر نکرده بودم .باشه قبول. ولی حداقل یه اشاره کوچولو.این قدر خسیس!!!!!!!