میان پست نوشت

دلم بدجور گرفته. یعنی همیشه تو ساعت های آخری که می مونه به سفر دلم بدجور می گیره. تلخ می شم. احساس می کنم بار آخریه که خونه و دلبستگی هام رو می بینم. داریم می ریم اهواز. تا همین یک ساعت پیش خوب بودم ها، درگیر چمدان بستن. اما حالا که بسته ام اش. حالا که گذاشته ام اش بغل در. یعنی ممکن است؟ به مرگ فکر نمی کنم. نه. اما راستش نمی دانم چه مرگمه. خل تر از من تو دنیا هست آیا؟ این روزها دیوانه وار به وبم هم سر می زنم به امید حرفی، صحبتی، و هر بار... نه نیست. خبری نیست. تنها هستم. تنها مانده ام. و باور اینکه اگر من نشود حرفی بزنم با دوستی، فراموش خواهم شد به سادگی. این روزها دیوانه م. این روزها تلخم. ببخشیدم به بزرگواری خودتان.

/ 8 نظر / 21 بازدید
منیر

و این از آن دیوانگی هاست که عالمی ندارد ... دیوانگی رو ببوس و بذار خونه برو اهواز .از اهواز گذشتم. دوسش دارم . یکی از دخترای چهارم تجربی ب اهوازیه . رؤیا . چهار سال همکلاسی و دوست . شب کنکور خونه ی ما خوابید . اون خوابید . من تا صبح بیدار بودم . اون برای پزشکی . من برای زبان . اون قبول نشد . من شدم . اون برام دفترچه کنکور گرفت . من نمیخواستم کنکور بدم . اون منو کلاس کنکور زبان ثبت نام کرد . من از درس و امتحان بدم می اومد . مادرش با پادرد شدید روزنامه بدست و هن و هن کنان اومد خونه مون که به ما تبریک بگه . من خبر نداشتم قبول شدم .اون سال بعد پرستاری قبول شد . آخرین سالی که تهران بودم پیداش کردم . پدرش سرطان گرفته بود . خودش خیلی خوشکلتر از قبل شده بود . اونم اولش منو نشناخت . بار آخری که دیدم روز تدفین باباش بود . بهشت زهرا . نشناختمش . دیگه ندیدمش . شوهرشم اهوازیه . الان اهواز زندگی میکنند .میگه بعد از جنگ دیگه اهواز ، اهوازی نداره . دیگه خوزستان ، برنگشت به خوزستان . ظاهر و باطنش . چقدر دلم هواشو کرد . گیرایی این جنوبی های ریشه دار پدر در آره ...

که

عزیز دلم اصلنم فراموش نمی شی. گیرم کامنت نمیذارم، فکر میکنی نمی خونمت و حواسم بهت نیست؟

مداد سیاه

سلام و درود بر فرواک گرامی. می خواستم بنویسم چرا تنها؟ ما را کجا فرض کرده ای. و سخن سعدی یادم آمد: ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بوالعجب/ در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

شادي بيان

اولدوز جان، همه گاهي دچار همين حال و هوا مي شويم. در جستجوي نگاهي، كلامي، پيامي. گاهي مي يابيم و كمي آرام مي گيريم. خيلي وقت ها هم خبري نمي شود از كسي، كلامي .. از زشتي هاي دنياست اين آشفتگي هاي بي درمان. فقط بايد نگاهش كرد كه مي آيد، ويران مي كند و مي رود.

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

منیر

تمام هفته پیش رو رویا و مادر مهربون و پدر بسیار گرامی و محترمش جلوی چشمم بودند . شارژ خط تلفن اینترنتی مون تموم شده بود . این جوانکم هم هی باشه باشه میگه یادش میره . مامان قربونش بره بیست بار گفته بیا یادت بدم بش میگم از مسئولیتهات شانه خالی نکن پسر !!! یعنی بیسوادی رو هم میشه مادرانه توجیه کرد ... بالاخره الدوز جان یک دنیا یاد و خاطر این خانواده ی عزیز رو برام مرور کردی و این هفته اول به مامان پیرش که تهرانه زنگ میزنم بعد به خودش .... خوش باشی ... مثل بچه هایی که راحت می زنند قلعه ماسه ای شونو خراب می کنند و می پرند تو آب ... بزن زیر قلعه ی غم .. بعد [بزن قدّش ] این یه آیکون سفارشی بود بانو [چشمک][ماچ]

زنبور

سفر آغاز دل کندنه. و دل کندن دلتنگی میاره دلگیری میاره بغض میاره ولی دل رو هم بزرگ میکنه که بتونی بیشتر از دنیا و زندگیت بهره ببری. که بیشتر سیر دلت زندگی کنه. همینه خواهر

لی لی

منم همیشه موقع سفر اینجوری میشم!![نگران]