طنز (داستانک)

صبح زود است. از خواب بیدار شده‌ای و از گوشه‌ی پنجره، کوچه را نگاه می‌کنی. کار هر روزت است. سر کار رفتن همسایه‌ها و مدرسه رفتن بچه‌هاشان را هر روز از پشت پنجره نگاه می‌کنی و از آمار گرفتن دیگران خوشت می‌آید. ناگهان می‌بینی ماشینت را که همیشه درست مقابل پارکینگ همسایه می‌گذاشتی، جرثقیل پلیس بالا کشیده و دارد می‌برد. در حالیکه از تعجب خشکت زده، کنار ماشینت، مرد همسایه را می‌بینی که با دیدن تو در پشت پنجره و پرده‌ی توری کنار خورده‌ی آشپزخانه‌ات، چشمکی حاکی از رضایت و خوشحالی به تو می‌زند.انگار که بخواهد با این چشمک تو دهنی به تو زده باشد. عصبانیت تمام وجودت را پر می‌کند و با پیژامای راه راهت که تا بالای کمر و نزدیک سینه کشیده‌ای ، خودت را سریع به کوچه می‌رسانی و ابتدا یک نگاه غضب‌آلود به مرد همسایه می‌اندازی و بعد از مکثی کوتاه، دنبال جرثقیل پلیس می‌دوی. راننده‌ی جرثقیل با دیدن تو از آینه‌ی بغل، پا روی پدال گاز فشار می‌دهد و سریعتر ماشینت را که نوکش رو به بالا است و با دو چرخ عقب در حال کشیده شدن است، حمل می‌کند. ناگهان صدای زن و دختر بچه‌ات را می‌شنوی که از داخل ماشینت تو را نگاه می‌کنند و با التماس به شیشه‌ی عقب ماشینت می‌کوبند و از تو کمک می‌خواهند. نمی‌د‌انی چه باید بکنی. وسط کوچه با وضع آشفته و پیژامای راه راه کوتاهت ایستاده‌ای و رفتن آنها را با ناراحتی و یاس تماشا می‌کنی و به بیرون آمدن ماشین مرد همسایه از داخل پارکینگش. کم مانده از زور ناراحتی گریه کنی که ناگهان صدایی می‌آید:

-         کات کات.

مرد همسایه از ماشینش بیرون می‌آید و پشت سر او ، چندین نفر از پشت درختهای کوچه بیرون می‌آیند. مرد همسایه با بلندگو و خنده به لب به طرف تو می‌آید. هاج و واج مانده‌ای. مرد همسایه می‌گوید:

-         شما جلوی دوربین مخفی ایستاده‌اید.

نگاهی به جرثقیل می‌اندازی. از داخل ماشینت زن و دختر بچه‌ات پیاده شده‌اند و با خنده به سمت تو می‌آیند.لحظه‌ای از کار هر روزت خنده‌ات می‌گیرد که از روی لجبازی ماشینت را درست مقابل در پارکینگ همسایه می‌گذاشتی تا نتواند زودتر از تو از خانه‌اش بیرون برود. لبخند می‌زنی و بعد قاه قاه می‌خندی.

                                                                                                                   

/ 2 نظر / 14 بازدید
محمد رضا ابراهیمی

سلام طنز را خیلی دوست دارم. طنزهای ابراهیم نبوی را در روزنامه های اصلاح طلب حتما می خواندم. در این نصفه شبی با طنزت خوشحالم کردی. خوش باشی

عاطفه

به نظرم خیلی مسخره بود