فنگ‌شویی

از پشت سر با کف دستم چشمات را بستم.

گفتی: بوی دستاتو می‌شناسم. دستتو بردار.

خندیدم.‍‍ مژه‌های پلک‌هات پوست دستم را قلقلک می‌داد. کنارت روی نیمکت پارک نشستم و سرم را گرفتم سمت آسمان. پشنگه‌های آفتابِ پاییز داشت می‌ریخت روی صورتم. جعبه کادو را گرفته بودی سمتم.

گفتم: این چیه دیگه؟

گفتی: بازش کن.

برق روبان طلایی و شال پشمی سبز و سردی ادکلن نایس تکرار زیبایی پشنگه‌های ‌آفتاب می‌شد روی صورتم...

آمده بود اتاق و باز نشسته بود لبه‌ی تخت و سررسید سال جدید را ورق می‌زد.

گفت: فردا اول وقت زنگ می‌زنم به این آژانس‌های مسافرتی.

حساب کردم پول اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی ماه قبل و این ماه و چند تا شارژ مانده و قسط پیش خرید خانه و ماشین مدل جدید رضا و چند قلم جنسی که برای مدرسه‌ی نازی باید می‌خریدم، سر هم می‌شد پنج تا با این سفر رفابتی رضا این دم عید...

گفتم: تا آخر سال باید پنج تا جور کنی.

کیسه‌ی زباله را گرفته بودم دستم و لباس‌های تلمبارشده را می‌ریختم توش.

گفت: لباسامو نندازی دور. هنوزم می‌شه پوشیدشون.

خندیدم و فکر کردم چه مزخرفاتی است این آیین فنگ‌شویی زری و شال را بوییدم و بوسیدم و بوی نایس مردانه‌ات توی ذهنم پیچید.

/ 5 نظر / 57 بازدید
سریر

یه سوال. اون شال پشمی خاطره‌ی کس دیگه ای غیر از رضا بود دیگه؟[متفکر]

نامرئی

دوست عزیز حالا چرا بهت ادکلن مردانه کادو دادن؟[متفکر]

nafas

ای ول دوست خوبم.فنگ شویی فکر خوبیه اما اگه بتونی !!!!!!!!!!! [گل]زط

هیچ می‌دونستی نوشته‌هات و قلمت پیشرفت کرده؟( حدس بزن کیم؟!)

داوود

سلام کار شما مزخرف بوده که می خواستید لباس قابل استفاده را بریزید دور نه ایین فنگ شویی[لبخند]