اینجا برمودا

از گوشه ی ویترینِ کیف و کفش تویِ مرکز خریدِ آسمان ایستاده بود تماشا. کسی کنارش نبود. وقتِ نهارش را آمده بود خرید. توی خیابانِ کار و تجارت بود شرکت. عصر بچه بغل نمی شد که بیاید خرید. کسی گفت:

خانم

برگشت سمتش. زن چادریِ چاق و گولیده ای بود. زن گفت:

معلومه خانم باخدایی هستید. برا سفره ابوالفضل...

بقیه را گوش نداد. قبل تر ها هم شنیده بود از این برنامه های سرکیسه کردن.

زن گفت:

نفری ده تومن می شه.

حساب کرد اگر زن تا آخرِ شب صد نفر را سرکیسه کند، حقوقِ یک ماهِ خودش را و اگر تا آخرِ سال _که دو هفته بیشتر بهش نمانده_ همین طور ادامه دهد با احتسابِ هر روز صد نفر، پولِ یک دویست و شش مامانی را کسب خواهد کرد. به زن نگاه کرد. هنوز منتظر بود. با پشتِ دست کنارش زد:

برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه.

....

 وقتی خوش حال از درِ پاساژ بیرون می رفت، زن کنارِ ونِ گشت منتظرش بود.

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

[وحشتناک] آخخخخ... خیلی قشنگ بود. آخرش... مرسی

ترانه

تحت تاثیر چی بودی زود بگو؟؟ فیلم اسب... رو ندیدی جدیداً؟

آناهیتا

سلام آخجون که خوندم باز از این داستانک ها. چی می شه اگه واقعن چنین اتفاقی واسه آدم بیافته. آخرش خیلی خوب بود.[قلب]

نسرین قربانی

الدوز عزیزم. سلام. عالی بود. پایان شگفت انگیز که می گن، همینه. موفق باشی و زیاد بخون. با اجازه ات لینکت کردم. کتابت رو کدوم نشر چاپ کرده که تهیه کنم؟

مرد یخی

مینیمال بود، واقعی بود، چی بود؟ هرچی بود خیلی شوکه کننده بود. آخرش ضربه سختی بود. راستی فرواک یعنی چی؟

میله بدون پرچم

سلام [نیشخند] دندوناشم اینجوری موقع لبخند زدن نمایان بود [نیشخند]

محمد رضا ابراهیمی

متن خوبی بود. این ون با اون زن چه ارتباطی داشت؟ مورد منکراتی داشته؟ یا اون زنه مامور گشت ارشاد بود؟[متفکر]

میله بدون پرچم

چادریه دیگه...می خواست بگه گذر پوست به دباغ خونه میافته [نیشخند] سلام

درخت ابدی

این دیگه نمونه‌ی بارز تفتیش عقاید و تیغ‌زنیه[عصبانی] این مدلی‌ش رو ندیده و نشنیده بودم!