نگاهی بر رمان «وقتی چراغ های زندگی روشن می شوند» سِردار اُزکان

مادام که همانند کودکان نباشید، نمی توانید به فرزانگی ملکوت دست بیابید.... ص 197.

هر قصه ای را مغزی هست و هر حکایتی را قصدی

قصه را جهت آن مغز آورده اند بزرگان، نه از بهر دفع ملالت

به صورت حکایت برای آن آورده اند تا آن غرض در آن بنمایند         (شمس)

سردار ازکان در آگوست 1975 در ترکیه به دنیا آمد. لیسانسش را از دانشگاه پنسیلوانیا در رشته ی مدیریت و روانشناسی گرفت و سپس به استانبول برگشت. اولین رمانش «رز گمشده» به 43 زبان ترجمه شد و تا به حال در بیش از 50 کشور جهان چاپ شده است. رمان « وقتی چراغ های زندگی روشن می شوند» دومین اثر اوست که در بیش از 20 کشور جهان ترجمه و منجمله در ایران هم با ترجمه ی بهروز دیجوران و همکاری نشر آموت در 199 صفحه به چاپ رسیده است.

داستان با پیش زمینه ی ذهنی و تعلیق آغاز می شود. پیرمردی محتضر در جستجوی کودکی که با دلفینی صحبت کرده باشد، تمام جزایر هفت گانه را طی کرده است. کودکی که قرار است رسالت امانت داری کتابی با نام امید را پس از مرگ او عهده دار شود. هفتاد و هشت سال است که کتاب با او است، از وقتی که پدربزرگش کتاب را به او داده و از او قول گرفته بود که کتاب را در جایی چال کند تا کسی نتواند آن را پیدا کند و سپس بعد از چند روز فوت کرده بود. بعد از این پیش زمینه با فصل های پی درپی ای با عناوین عُمَر بزرگ و عمر کودک و با محوریت شخصیت جوانی ناامید از زندگی با نام عمر پی گرفته می شود. روایتی که با نظمی خاص و دقیق جزئیات و در عین حال تعلیق را هماهنگ با دو محور عمر بزرگ و عمر کودک پیش می برد و داستانی پر کشش با روایتی ساده ،و اما کودکانه، می سازد که آرام و آسان به حل مسائل توحید و علی الخصوص معاد می پردازد و نهایت هدفش چیزی نیست جز بیان رسیدن انسانی خاص به نور ازلی. نویسنده با تبحر در داستان نویسی و بالتبع قصه گویی، عرفان صوفیانه ی مولانا را با نور باریتعالی که مقصود از آن هدایت است و در آیه ی 35 سوره ی نور ( ... الله لِنورِهِ مَن یَشاء...) به آن اشاره شده در هم آمیخته و خواسته به این هدف و نکته اشاره کند که نور خدا انسان را از این جهان برمی کند و به عالم برتر می کشد و هر کس از نور حق برخوردار شود قرآن و معدن نور الهی است.

خوشبختی, عقل, آزادی, محبت, قدرت, ثروت, و زیبایی در رمان ازکان، اولین فناناپذیرانی هستند که از سرزمین نور به زمین پا نهادند و بعد از مدتی گشت و گذار با دیدن فرشته ی مرگ دانستند که همه چیز در این دنیا فناپذیر است و یک به یک دنیای ما را ترک کردند:

... اولین کسی که به پیشنهاد عقل توجه کرد و دنیای ما را ترک کرد خوشبختی بود. به خاطر همین هر خوشبختی که در این دنیا می بینیم خود خوشبختی نیست، بلکه عطر اوست که وقتی داشت دنیای ما را می گشت از خود بجا گذاشته است...ص 85.

 این سیر و تحول درونی از لحظه ی آشنایی عمر کودک با پیرزنی دست قرمز آغار می شود که او را به سمت فرشته ی درونی اش هدایت می کند و در نهایت آشنایی با دلفین و قویی که آنها نیز عمر نام دارند که به نوعی همان درونیات عُمَر انسان است  و تحولی که از قبل بر سرنوشت کودک رقم خورده است و آنها در کودکی عمر به همراه عزراییل که در روایت عمر بزرگ نمود پیدا می کرده، او را به سمت نور هدایت می کنند:

...کسی که کتاب را دریافت می کرد، این امکان را می یافت که مُهر درون خویش را باز کند، ضمن اینکه او حلقه ای بود از زنجیره ی رسیدن کتاب به شخص مقدس. در حقیقت هر انسانی توانایی این را داشت که سِر مهر درونی اش را باز کند و به آن نور نامتناهی و خوشبختی ابدی که در پس آن است برسد, زیرا کتاب امید در قلب هر انسانی نوشته شده بود... ص 15.

 کودک انتخاب شده بی آنکه خود بداند برای رسالتی سخت برگزیده شده و بنابراین تمام رویدادها در کودکی دست به دست هم می دهند تا ذهن او را برای پذرش نور الهی و کتابی مقدس آماده کنند. «کتاب امید» ی که قرار است به او سپرده شود اما، کودک با حادثه ای که از آن به تابستان فراموش شده یاد می شود، تمام آن وقایع را فراموش کرده و حال که جوانی بیش نیست روی قایقش _سافا_ مشتی قرص کف دست ریخته و در نامیدی مطلق می خواهد که به زندگی خاتمه دهد، اما اگر عمر بزرگ خودکشی کند، رسالت تحویل کتاب به کودکی دیگر چه خواهد شد؟ کتاب چه سرنوشتی خواهد یافت؟ و چه کسی قرار است به کمک او بشتابد و به او در به یادآوردن آن تابستان کمک کند؟

در متن کتاب نور و چگونگی پذیرفتن نور الهی بسیار گیرا و پذیرفتنی به داستان کشیده شده است:

...به عبارت دیگر سرزمین نور جایی است که تو در آن به نور درونت می رسی... ص 90.

که برای رسیدن به نور:

... اما تو دشمن خطرناکی داری. و او تنها مانعی است که جلوی تو را می گیرد... ص 92.

و آن:

 ...بزرگترین دشمنت جانوری است که در درونت زندگی می کند. وقتی کل درونت همان یک نور است و آن نور است که به همه چیز تکثیر می شود، در اصل همه چیز یکی است. اما به خاطر آن من جانور درون, خودت را از همه چیز مجزا می دانی... ص 92.

و نهایت کلام اینکه سخن مولانا گواه این حقیقت است:

شیخ کاویَنظُر به نور الله شد

وز نهایت وز نخست آگاه شد   

و یا این ابیات:

چشم آدم چون به نور پاک دید

جان و سر نام ها گشتن پدید

چون ملک انوار حق در وی بیافت

در سجود افتاد و در خدمت شتافت   

/ 16 نظر / 98 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها از چارچوب ها

فک کنم کامنت قبلیه غلط تایپی داره می خواستم بگم ماشالا سرعت مطالعه ات خیلی بالاست یه نیش ترمز بزن که ما زیادی دپرس نشیم

سفينه ي غزل

سلام اولدوز جان. به نظر يه جورايي پاولو کوييلويي مياد. / راس ميگه نيکادل يه ترمز بزن .[لبخند]

میله بدون پرچم

سلام این رسالت و اون چال كردن چگونه جمع مي شود؟ ممنون منم مثل درخت راحت شدم [لبخند]

میله بدون پرچم

سلام ای بابا [خجالت] در عوض اگه نخوندیم بابت بعضیاش عذاب وجدان داریم و ناراحتیم [نگران] بله فرواک عزیز فرقش اینجاست [لبخند]

آنا

خودمو مجبور کردم که فقط به خاطر روی ماهت فرواک جان تا ته پستت برم وگرنه از پاراگراف دوم بد خورد تو ذوقم عمرن اگه بتونم 20 صفحه اش رو بخونم قبلن سلیقه ات بهتر بود

آناهیتا آذرشکیب

سلام بر عزیزدلم. منتظرم باز مطلبی جدید بخوانم در وبلاگت. دوستت دارم اولدوز عزیزم.

لیلی

ما تو دانشگاه واسه این کتابها یه ژانر اختراع کرده بویم ولی روم نمیشه اسمشو بگم... سالها قبل یه کتاب خوندم تو همین مایه ها تا 4 روز همچین انتریک بودم فکر می کردم نور درون را یافتم ولی کم کم اثرش از بین میره چون زندگی یه چیزهای دیگه میذاره ژیش روی ادم که هیچ ربطی به نور درون و بیرون نداره اصلا هیچ ربطی به تو نداره ولی سر راهت قرار می گیره تا حالتو بگیره

آنا

منظورم اصلن سادگی نبود بانو

آناهیتا آذرشکیب

سلام عزیزم مهربانی هایمان را اگر قسمت کنیم زندگی با ما مهربان تر می شود.

محمد رضا ابراهیمی

سلام از یه بعد به یه دید عرفانی نزدیکه که معتقده انسانها در زندگیها و توالی مختلف زندگی دوره های مختلفی از افول یا صعود را طی می کنند تا به اون کمال نهایی (و شاید رسوندن کتاب به دست شخص مورد نظر در این کتاب) برسن. دانه های زنجیر به نظرم اینطور اومدن