این آرامش پس از طوفان من است...

چند سالی‌ست که کمِ کم سالی دو سه بار دچار نوعی ناامیدی مطلق می‌شوم و به بهانه‌ی اتفاقات کوچک و یا بزرگی که برایم رخ می‌دهد می‌بُرم از همه چیز زندگی. در آن لحظات حس می‌کنم درون زندانی گیر کرده‌ام که حتی نفس کشیدن را برایم دشوار کرده. به پوچی خودم فکر می‌کنم و به اهداف ریز و درشتی که داشتم  و به عمری که مثل باد می‌گذرد. در تمام این مدت سعی می‌کنم که راه حلی برای رهایی از این خلاء پیدا کنم و تغییری ولو اندک بوجود آورم اما زهی خیال باطل. این آرمان طلبی و ایده‌آلیست بودن من نتیجه‌ای جز خستگی و دست شستن از تلاش برایم نمی‌آورد و باز من می‌مانم با تلاش بیهوده‌ای که بر اثبات حرف‌هایم و دیدگاه‌هایم کرده‌ام و باز برمی‌گردم به باور واقعیت‌های پیرامون و این باور، در نهایتِ آن دوره از خلاء، اندکی آرامم می‌کند. به خودم می‌قبولانم که من ذره‌ای از این دنیای بزرگی هستم که نمی‌توانم هیچ و هیچ تغییری در اطرافم بوجود بیاورم. اما خودم را از درون می‌سازم و با سکوتی که در اطرافم برای نگفتن اهداف و آرمان‌هایم بوجود می‌آورم سبب آرامش اطرافیان می‌شوم و به خودم می‌گویم بگذار همه در شادی سکوت من غرق شوند و فکر کنند که مجاب شده‌ام. من خودم را خواهم ساخت. این آرامش پس از طوفان من است...

پسا فرواک نوشت:

1. استادی داشتم که وقتی از سر بی‌خردی جوانی در کلاس نطق می‌کردم می‌گفت: "طوفانی، طوفان بپا کردی". بعد کناری بهم نصیحت می‌کرد که هرچه فکر تو سرت داری و به هرچی اعتقاد داری به زبان نیار. تو دلت اهدافت رو داشته باش و با محافظه‌کاری کارهات رو پیش ببر وگرنه تو رو پیش‌مرگ می‌کنن.

2. خیلی‌ها بهم می‌گن مگه کار شاقی می‌کنی؟ رمان خواندن و نوشتن هم شد کار؟اما من می‌دانم که بی نوشتن و خواندن معنی نخواهم داشت.  

3. سوغات من از سفرم آهنگ آذری است که در اینجا گذاشته‌ام.

4. من آمده‌ام با تمام توان و شور...

5. چهار کتابی را که در طی دوهفته‌ی اخیر خوانده‌ام به ترتیب معرفی خواهم کرد. " من دختر نیستم شیوا ارسطویی"،" تونل ارنستو ساباتو" ،" زمان رازداری سیمونه دوبوآر"، "یکی مثل همه  فلیپ راث".

/ 12 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین(گیلانی)

خاطره بد که نمی شه گفت. شاید تفاوت فرهنگ ها خیلی برای من(والبته خیلی ها) آزار دهنده بود. نگاه مردمش سنگین بود. با تعجب به ما نگاه می کردند... بی خیال. شما دلخور نشید. یاشاسین آذربایجان (درست نوشتم؟ چهار سال اونجا بودم آخر درست و حسابی یاد نگرفتم ترکی رو)[گل]

ققنوس خیس

منتظر تجلی شورت هستیم ... که این جهان به شدت تشنه ی شور است !

آنا

سلام ولی من دلم نمی خواد تو عاقل باشی.......فرواک باش و طوفانی . آتیش بریز تو واژه هات تا به شور بیاری ......شورت مستدام بانو

صد سال تنهایی

حس و حالت رو درک می کنم منم کمک کم به این باور رسیدم که رویاهام - آرمانهام و خیلی از چیزهایی که خوشحالم میکنن یا ناراحتم می کنن و ... رو از اونجایی مه به هر دلیل با سلیقه خیلی از افراد جامعه جور نیست واسه خودم نگه دارم به اونا نگم خودم باهاشون حال کنم .

ترانه

خیلی خسته‌ای؟ یا آروم شدی؟ ببین من که بهت گفتم نتیجه نمی گیری. از اولش باید همونی می‌شدی که می‌خواستی یا بودی. چه می‌دونم....( تلفنم یک‌طرفست منتظرم)[نیشخند]

لیلی

سلام... ببخشید فرواک جان که من خیلی قراره حضورم کمرنگ بشه چون منم همینطوری شدم که تو حستو نوشتی و برای همین از وبلاگ نویسی فاصله گرفتم تا بتونم به ترجمه کتابهام برسم... منم دیگه دارم می ریزم تو دلم و ترجیح میدم خفه خون بگیرم وقتی نمی فهمن یعنی نمی فهمن دیگه ... چیکار کنم؟ خودمو شرحه شرحه کنم؟ نه چشمهامو می بندم و میگم نمی فهمن به خدا نمی فهمن لیلا خودتو خسته نکن ... در مورد پی نوشت 2 ببخشید من وقتی عصبی میشم رسما ترکی عصبی میشم و جوابم به همین خیلی ها اینه: خیلی ها ذر مفت زیاد می زنن ... کار خودتو بکن نه به خاطر دیگران بلکه به خاطر روحت ... ما از اون دسته افرادی هستیم که با مطالعه روح و روانمون رو ارامش میدیم ... بذار بگن بذار اونقدر بگن تا لال بمیرن

محمد رضا ابراهیمی

سلام باهات موافقم. متفاوت بودن رو اگر تو این جامعه ناسالم (یا شایدم هر جایی دیگه) داد بزنی زود می کشنت. یکی با طعنه یکی با مخالفت یکی با مسخره کردن و الخ. این وبلاگ تنها جایی که می شه بلند متفاوت بودن یا حداقل متفاوت خواستن رو داد زد.

مژده

درود بر شما دوست هنر مندم نام الدوز از تبار آذر سخن به لب دارد.... بانويي احتمالا آذري..! از حضور گرمتان در وبلاگم خرسندم & غزل "مرگ دل" كه امروز در وبلاگم خوانديد را براي نقد اساتيد ادب به روز كرده ام . كاش حال و هوايتان با آن سروده ي دردناكم يكسان نباشد دلتان سبز و آفتابي

نیکادل

تلاشت پر ثمر باد فرواک جان . الان سرکار هستم و اینقدر اعصابم رو خرد خاکشیر کردن که یادم رفت چی می خواستم بنویسم.

منیره

سلام ...نه ! صد سلام چون دیر امدم صد سلام . اولش رو که خوندم دلم هری ریخت پایین گفتم نه ! فراوک نه ! من اولین باره اومدم جان الدوز نه ! که دیدم هزار ماشالاا چه میکنه این الدوز طوفانی . آرام اما پرشور . آرام در چهره ... شور در دل ... شراره در قلم ... با افتخار تو عزیز را به جمع دوستان بزرگوارم می افزایم . کتابت را در سایت میله دیدم عزیز ! تبریک و آرزوی بیشترینها برای تو . [گل]