دیوانگی های قبل سفر

کتری را می گذارم کنار میز اتو و یله می شوم کنار لباس های اتو نشده ای که کوت شده روی زمین. عزا گرفته ام برای اتو کردنشان. بیزارم از اتوکشی آخر. فرصتی هم نیست تا ببرمشان اتوشویی. به ساعتی فکر می کنم که قرار است همسر بیاید و حرکت کنیم؛ کم مانده. از بعدِ برگشتن از ویلای کرج _نه اینکه یک ماه تمام سمبلیزاسیون کرده ام کارهای خانه را_ یک ریز کار کرده ام؛ مثل یک خانه تکانی دم عید. دلم یعنی هیچ وقت رضا نداده سفر بروم و خانه ام را ریخت و پاش ول کنم به امان خدا. همیشه قبل سفر فکر کرده ام به مرگ. به اینکه توی راه تصادف کنم. به اینکه بعد مدتی کسی_ حالا هرکسی که فکر کنی_ کلید بیندازد و داخل خانه ام شود و بوی آشغال حس کند و بهم ریختگی ظرف های تلمبار توی سینک و لباس های پرت شده روی مبل و غیره و ذلک را ببیند و منِ روح توی خانه ام شرمنده شوم از این لحظه. حسی لعنتی  است، اما دست خودم نیست این فکر. عجیب یک روز مانده به سفر می آید سراغم و خِرم را می چسبد.

 دلم آی خواب درست و حسابی ای می خواهد یا یک کش و قوس آمدنی شکل گربه ی حیاط خانه ی پدری، اما نمی شود. ساعت یازده است و هنوز کار دستشویی مانده، ناهار بارگذاشتن مانده. شام تو راهی مانده. تمیز کردن و خالی کردن یخچال مانده، یک ربع بعد هم باید این کله ی رنگ شده را که بوی آمونیاک می دهد بشورم و و و. این طور نمی شود. یادم نمی ماند خیلی کارها. کاغذ پاره ای برمی دارم و کارها را تا جایی که یادم بیاید، می نویسم و می چسبانم روی یخچال.

سه بعد از نیمه شب می رسیم. خسته ام. خسته ایم. حال پیاده کردن بار و بندیل نداریم. به ثانیه نمی رسد که می خوابیم. صبحِ زود خانه ی پدری همه کار دارند و ما خوابیم. هیاهویی بپاست. صدای رفت و آمدها و زنگ های پشت سرهمِ در هم نمی تواند از رخت خواب و  پرده ای که روبروم آرام می رقصد، بیرون بکشدم.

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرگان

همیشه به سفر [لبخند] تابستان است و اواخر فصل سفر انگار. خودم تازه از سفر برگشته ام و به هر وبلاگی سر می زنم بوی سفر میدهد. از جمله اینجا و میله ی بدون پرچم! به گمونم 80% زنان ایرانی دقیقا مثل تو رفتار میکنند!البته خالی کردن کل سطل زباله ها و فاسد شدنی های یخچال قبل از سفر و گردگیری بعد از سفر از واجبات موکد می باشد.[مغرور] سفر خوبی داشته باشی و بهت خوش بگذره فرواک جان[گل]

رها از چارچوب ها

دوست داشتم دختر خانواده تو بودم یعنی به یک جایی تعلق داشتم و و این احساس خوبِ پناه بردن به خانه پدری را تجربه می کردم

مردی که حرف می زند

سلام اولدوز جان خب اینجوری که مسافرت همیشه برات مث یه کابوس میشه، من که میگم یه بار به صورت نمادین این کارو نکن، وقتی از سفر برگشتی و با چشم خودت( نه روحت) دیدی که هیچ اتفاق بدی نیفتاد دیگه کلاِ بی خیال میشی. راستی من همون مرد یخی ام، امیدوارم بازم بخونیم.

میله بدون پرچم

سلام خیر باشد ... ما قدیمها از این کارا می کردیم اما چند سالیه با نوع دیگری آشنا شدیم دیدم چندان اشکالی هم پیش نمیاد...نباید سخت گرفت.

محمد رضا ابراهیمی

همیشه به سفر. ما که معمولا بعد از سفر خستگیمونو با خونه تمیز کردن و مرتب کردن و فلان و بهمان تقسیم می کنیم. کسلی بعد از سفر دو چندان میشه اما سفر بدون خستگی. لایک به میله بدون پرچم

سفینه ی غزل

آی گفتی اولدوز جون. منم قیافه ی روح لعنتیم همش میاد جلو چشمم. شب هایی که فرداش مسافریم همه خوابن من فلک زده تا خود صبح اتو می کنم...[گریه]

ترنج

می دانستم برش می گرداندم. بنویس!

انا

تنبل بانو

منیر

پس فک کردی چرا تحمل دوری منو ندارن بر و بچز ؟ دلشون واسه ی غرزدنهام تنگ میشه . به دور از شوخی ، این عادت بد غر زدن تا آخر شارژ ولم نمیکنه .. خب حرف گوش نمیدن بچه هامون ( خارجی ها به شوهرشونم میگن بچه ها (: )