حکایت دریاست زندگی

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم هایمان را می بندیم، همه جا تاریکی است

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو  آفتاب را می بینیم

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود

(از حکایت دریاست زندگی، شمس لنگرودی، نشر نیما‍ژ، چ اول، 92، 226 صفحه)

یک ربع بعد نوشت:

خاله بازی های تابستانی م را تمام کردم، هرچند نه حال و حوصله ی تهران و نه شهرهای دیگر ایران دیگر در من نیست اما کارگاه داستان کوتاه آقای سناپور که ثبت نام کرده ام از امروز شروع می شود باید بتوانم دوباره نوشتن هرچند مدتی ست نمی توانم آخر پریود اگزیستانسیالیستیک ذهنم به کمتر از 28 روز رسیده.

/ 3 نظر / 51 بازدید
زنبور

شمس رو خیلی دوست دارم. شعر زیبایی بود. آرامش میداد. اما نه آرامش نصیحت شدن، آرامش کسی که تجربه کرده

مهدیس

بنویس!

آقای متوهم

سلام، امیدوارم ملالی نباشد، من هم میگم بنویس! تازگی ها کشف کرده ام که دست به قلم - و یا صفحه کلید کامپیوتر!- بردن همراهی و جادوی کلماتی را به ارمغان می آورد که یک جورهایی جالب و سحر انگیز است، امتحان کن :) در مورد تنهایی ، به نظرم بعضی فقط دوست دارند تنها باشند و آرزویش را دارند، از دور، بعضی به اصطلاح فقط فیگور تنها بودن میگیرند چون فکر میکنند چیز پست مدرن و مد روزی است ولی بعضی هم تنها هستند، به همین سادگی، یک تنهایی غلیظ و خالص و بی تردید، این مدل تنهایی است که تحملش کار هر کسی نیست ، به قول معروف گاو نر میخواهد و مرد کهن، پاینده باشید و تنهایی از شما به دور باد ، فرسنگ ها :-)