تولدی دوباره

سلام بر همه.

برگشتم، چون بالاخره دست برداشتم از اصرار به آن نوع بی شعوری کرمنتی – میله ای خودآزاریم. راستش خواستم یه جور خودمو امتحان کنم یا تَرک یا چه می دونم یه چیزی تو همین مایه ها. گفتم حالا که تونستم تو دنیای واقعی فرت و فرت مُسکن خوردنم رو واسه خاطر این دست لعنتی ترک کنم و بجاش علاج واقعه کنم. گفتم حالا که کارام افتاده رو غلتک، یه برنامه ای هم بریزم واسه دنیای مجازی. که دائم آن بودنم رو بکنم روزی دو یا نهایتاً سه بار و بعد مثل عَملی ها ترکش کنم حسابی و...

نشد. یعنی یکم تونستم ها. خیلی سخت بود ولی. تا شب مشغول بودم با ویرایش و نوشتن و استخر و آیلین و خونه و مهمونی و ویر ول گشتن های الکی در خیابون و ویترین گردی مثل دور و بری هام، که مثلاً بشم اونی که همسر دلش می خواد، اما امان از شب که انگار چیزی کم داشت مغزم که انگار هوا نبود واسه نفس کشیدنم که بدجور بی قرار می شدم و خودمو به در و دیوار مَثلَنی می کوبیدم که نَرَم سراغش و سپرده بودم به همسر که مراقبم باشه و شده دست و پامو ببنده با طناب مثلنی حرف و فیلم و اینا. اما نشد. یعنی مثل مُفنگی هایی که مواد نرسه بهشون و خمار باشن، شب دلم انقدر تنگ می شد برا خونه ی کوچیک خودم که خشت و گِلش کلمات و حرف های خودم و کامنت های دوستا بود که نگو. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید که آخرش دل خودم که هیچ دل همسر رو هم با این خودآزاری بی شعوری کرمنتی _ میله ای به درد آوردم و خب حالا که برگشتم این تزکیه ی نفس مجازی حداقل حسنش برام این بود که فهمیدم یه تار موی خونه ی مجازی خودم و مهمونی های مجازی دوستا رو به صد تا مهمونی های فیس و افاده ای واقعی _ که هیچ حرف مهمی توش نیست جز فخر فروختن ها و چشم هم چشمی های پشگل ببعی _ نمی دم. 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

به به خوش گلدین. نه عجب... خوب بذار من درباره ی 4 سال وبلاگ نویسی خودم بگم. من در سال سوم معتاد لذت متن شده بودم و 70 درصد دوستانم دوستای وبلاگی بودن و الان 5 در صد دوستام وبلاگی هستن. دنیای واقعی زیباتره... ادم اگه چهارتا دوست درست حسابی توی دنیای واقعی داشته باشه نیازی نمی بینه که به دنیای مازی پا بذاره ولی متاسفانه دوستان واقعی زیاد از لحاظ روحی برای اشخاصی مثل من و تو که دغدغه ادبی داریم وجود ندارن واسه همون پا به دنیای مجازی میذاریم. ولی شک نکن همون دوستان مجازی که بعدا برای من دوستان واقعی شدن بدترین ضربه ها رو هم بهم زدن... من الان فقط می دونم دوست دارم بنویسم بدون توجه به اینکه کسی مطالبمو بخونه یا نخونه... فقط مطمئنم در کنار خاطراتی که می نویسم گاهی هم مطالب خوبی می نویسم که پای خیلی ها به وبلاگم باز میشه... مترجمان خیلی از کتابها میان از من تشکر می کنن به خاطر معرفی کتاب هایی که ترجمه کردن... در کل دنیای مجازی برای من انگیزه است نه هدف.

ترانه

خب. که اومدی.... کی بود که آسه می اومد و می رفت هان؟

حسین(گیلانی)

سلام[گل]

لیلی

بله 70درصد دوستای وبلاگی رو از نزدیک می شناسم ولی الان در حال قطع رابطه با دوستان به سر می برم...

محمد رضا ابراهیمی

سلام این مطلبت عجب چسبید. مثل حس پیدا کردن یه هم منقلی بود برای یه معتاد. خیلی از سکوتها و یاد گرفتهای دنیای مجازی و دوستای اینجامو به بعضی مهمونی های خانوادگی و اجباری ترجیح می دم.

لیلی

چرا اخلاق همشون با مزاجم سازگاره... خیلی هم علایق مشترک داریم ولی در کل دوستی هایی است که فقط دوستی است و بی سر و ته... من متاسفانه در دوستی هام دنبال مسائل عمیق تر می گردم... نمی تونم فقط به دوستام به چشم خوشگذرونی و کاری نگاه کنم... گاهی ادم دلش میخواد دوستانش ناراحتی و غم و شادیشو درک کنن و توی سختی ها حالشو بپرسن نه فقط زمانی که چیزی ترجمه می کنی یا قراره داستان و کتابی مطالعه بشه

صد سال تنهایی

این پستت خیلی چسبید چون متفاوت بود راستش زیاد با پستهای معرفی کتابت حال نمی کنم ولی این خوب بود

میله بدون پرچم

سلام البته من تخصص كرمنت رو ندارم! اما به هر حال رجعت شما را تبريك مي گويم و يه سر هم به حافظ زدم ببينم اون چي مي گه اينو گفت: غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام هر كه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه وآنكه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام

ققنوس خيس

[گل]

منیره

چه خوبکردی برگشتی جانم ... دلت میاد اینجا !! والا اا [ماچ]