اسرارِ اصرار

جایی که ازش جدا شد، بغل مترو بود. رنگ آسمان شده بود خاکستری. تنها شده بود حالا. سردش بود. نه اینکه سرد باشد هوا، نه. تنش سرد بود. یا یک جورهایی تهِ تهِ درونش حتا. همان جایی که به ش می گویند دل، بعضی ها و جز قلب اما برای او چیزی نیست حالا. چیزی نیست جز لخته ای گوشتِ خونی پُر رگ و پی، چیزی که فقط می تپد. نیاز است که بتپد. یخ زده بود اما حالا. یک در میان می تپید رگ و پی. دیگر از این به بعدش شب ها هم تنها بود. چیزی که به خیالش نبود تا امروز. بود اما. خودش را گول زده بود. بود مثل مومیایی ای که شب با خودت بخوابانی ش روی یک تخت و صبح با مرتب کردن تختت بگذاری ش روی رف بالای تخت، دکوری؛ کنار چند قلم وسیله ی تزئینی و یکی دو جلد کتاب. داشت شب می شد. یک جورهایی شاید نزدیک هشت. هشت نحس. هشت سال زندگی مشترک.

/ 11 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

سلام . مترو ؟ خاکستری؟ ولی سردم شد . مومیایی را عالی اومدی .هشت رو خوب چیدی توی متن . ادامه ش بده .شاد باشی. راستی بذار همه این پست رو بخونن . من اگه تو دنیا باید از کسی تشکر کنم اون خانم طوفانی عزیزه . دوباره خوندن ،دوباره نوشتن ، شناخت آدمهای جدید ، خلاصه یه وبلاگ به درد بخور که یخ من رو وا کرد . اولدوز عزیز سپاس از تو و کسانی که به تو آرامش می دن تا بتونی خوب کار کنی . [لبخند]

من اما من

روایت اول شخص چجوری؟

بونو

سلام خیلی شخصی بود...

مسعود

سلام . صرفا جهت اطلاع . حسین سناپور به دعوت موسسه رویش در اصفهان کارگاه داستان برگزار می کند . مهلت ثبت نام تا ده اردیبهشت. اصفهان نظر غربی.

آقای متوهم

با این که فضای نوشته تلخ بود ولی نمیدونم چرا یه جورایی حس خوبی در من ایجاد میکرد! در ضمن سبک نوشتنتون رو دوست می دارم :-)

نیم رخ

جالب بود و تلخ...فک کنم با سرما و رنگ خاکستری آسمون حسی که میخواستین رو خوب القا کردین.

منیر

واقعن کار سخیته خودتو بذاری جای کسی که نیستی و از زبانش بنویسی و خوب بنویسی . خوب نوشتی الدوز. "اسرارٍ اصرار "رو نگرفتم الدوز ؟ اصرار در ماندن ؟ یا ...؟ بعضی از نویسنده ها توی دلشون میگن خب نگرفته باشی ... مشکل خودته ؟ تو چی جواب میدی ؟ [لبخند]

زنبور

هشت نحس! کاش اینجوری نبود. وقتی همدیگرو دوست نداشتیم ادا در نمی آوردیم

زنبور

حق با توئه این مدلی راجع بهش فکر نکرده بودم.