وقتی اولدوز کوچک بود...

یادم نیست چند ساله بودم، فقط می دانم هنوز مدرسه نمی رفتم. عید بود. حالا چندمین روز؟ باز یادم نیست. یادم هست مهمان های مهمی داشتند بابا و مامان. این را از محبوس شدنمان در آشپزخانه حدس می زدم. سفارش شده بود سر و صدا نکنیم و بشینیم آرام به بازی. از لای در آشپزخانه آمدنشان را دیده بودم. برای همه ی مهمان های عیدی که آمده بودند قبل تر از این مهمان ها، لباسِ محلیِ آذربایجانی که عمه برایم دوخته بود پوشیده بودم و چین های شلیته اش را رقصانده بودم و با تشویقِ مهمان ها کلی ذوق مرگ شده بودم، یادم هست، اما این بار قضیه فرق می کرد.

خانه ی پدری هم سن خودم است. یعنی درست سال تولد من به این خانه که خودِ بابا نقشه اش را کشیده و ساخته اثاث کشی کرده ایم. خانه ای که دیوانه ی حیاطش و مخصوصاً درختِ توتِ صد ساله اش هستم. حیاطی که نوشتن های مختصرم از همانجا شروع شد. آشپزخانه ی خانه پدری پنجره ی کوچکی به سالنِ پذیرایی دارد. می خواهم بگویم که آن روز داشتم می مردم از فضولی و همه اش حتمی پی راه حلی می گشتم برای خود نمایی، که همان فکرِ بکرِ معروف به سرم زد. توالت شورِ نویی گوشه ی آشپزخانه ولو بود. برش داشتم. باید زود دست بکار می شدم. هرآن ممکن بود بروند.  فرچه را از پنجره بیرون دادم و بلند و رسا رو به مهمان هایی که از پنجره نمی دیدمشان_ چون قدم نمی رسید_ گفتم:

مامانم شب ها با این دندوناشو مسواک می زنه.

شلیکِ خنده ی مهمان ها بود که توی سالن پیچید و بعدِ ثانیه ای ورود مامان به آشپزخانه....

پسافرواک نوشت:

1. این خاطره را به افتخار دوست نازنینم آناهیتا نوشتم.

2. حکایت من و نوروز خان ادامه داشته تا به این لحظه. اتفاقات ناگوار و گوار حتی. اما حس کردم نوشتنشان در این دم دمای آخر سال بهتر نباشد. هر چه بوده تا به الان گذشته و اتفاق هایی که افتاده یعنی افتاده. همین.

3. پیشا پیش در این لحظه ی نوشتن که کمتر از چهل ساعت به حلول سال نو مانده بهترین ساعات و روزها را در 365 روز آینده برای همه آرزومندم. سال نو مبارک.

4. عکسی از سفره هفت سین من در اینجا

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

کجایی بانو ؟ سال نو مبار ک

سیمین

سلام فرواک جوونم. این چن وقت که نبودم کلی دلم تنگ شده بود برات. سال خوبی در انتظارت باشه. راستی خاطره بامزه ای بود

سیمین

سلام فرواک جوونم. این چن وقت که نبودم کلی دلم تنگ شده بود برات. سال خوبی در انتظارت باشه. راستی خاطره بامزه ای بود

سیمین

سلام فرواک جوونم. این چن وقت که نبودم کلی دلم تنگ شده بود برات. سال خوبی در انتظارت باشه. راستی خاطره بامزه ای بود ولی امیدوارم اتفاقات ناگوار نداشته باشی هیچ وقت

مهرآیین

نیستی الدوز جان! نگرانت شدم... امیدوارم رو به راه باشی :)

زهرا

چه بامزه بود. حتما از اون فلفلی های آتیش پاره بوده ای ! حکایت من و نوروزخان![گل]

منیره

وقتی الدوز کمی بزرگ شد ... بقیه شه بنویس [لبخند]