نفسم بریده پدرام

می خواهم رهایت کنم، اما توی خواب هم تو رهایم نمی کنی. می خواهم به کسی دیگر فکر کنم، تو نمی گذاری. لبه ی تخت که می نشینم تا از کرختی خواب تو رها شوم، چشم هام توی آینه ی روبروم هم به تو بر میخورد که منتظر ایستاده ای برای شروع روزی دوباره با من. تو عجولی. تو می خواهی رها شوی می دانم، اما من، من مجبورم به رها کردنت. آن ها، آن... نه خوب است این. به فال نیک می گیرمش. تو مرگ نمی خواهی. من مرگ نمی خواهم. اما...توی چشم هام زل می زنی بی پروا. می گویی با روفیا هم همان را می خواستی که با من. اما نگذاشت. آمد و نشست به زاری و زنجموره. آمد و نخواست مدفون شود. یادت هست که؟... یادم هست؟ شوخی جالبی بود پدرام. روفیا را دوباره احیایش کردم. تمام پیکره اش را بهم ریختم و دوباره ساختم. پلاتش را دگرگون کردم. این را مدیون حرف های درخت ابدی ام بعد خواندنش که شاید اگر بخواند حالا، باورش نشود این همان داستانی هست که او خوانده بود. می گوید دیدی که چطور رهاندی ش، با من هم همان کن. نمی توانم. می دانی. اعتراف بزرگی است. شخصیتت را نمی توانم بسازم. شخصیت لیلا و شهروز را هم. حمید را می بینی که آرام است؟ که پاش را انداخته روی پاش و به شماها پوزخند می زند؟ او تنها کس جمع شماست که رهاست. رها از پردازش دوباره. باید پلاتت را اصلاح کنم. گوشه ی دفترم را ندیدی مگر؟ نوشته ام پدرام باید احیا شود. روایت ناظر مداخله گر باید برداشته شود. راوی مداخله گر مخاطب را فراری می دهد. نوشته ام این تنهایی ش عذابم می دهد. نوشته ام باید که با کسی دیالوگ داشته باشد، شده حتا تلفنی، شده حتا با کسری. نوشته ام لیلا ضعیف است. نوشته ام هیچ نشانه ای از کهن الگوهای اسطوره ای در او نیست. پوشالی ست. زرزرو و وابسته به غیر است. نوشته ام اگر جلودار پایانبندی شهروز بخواهد شود، باید درست و درمان به مکاشفه برسد. باید که دیالوگش با ملیحه قشنگ از آب دربیاید، نوشته ام حداقل یک فصل باید به ملیحه اختصاص داده شود. ملیحه شخصیت سطحی از آب درآمده در حالی که شخصیت کلیدی زندگی لیلا و شهروز اوست. می بینی؟ می بینی که فقط تو نیستی؟ می بینی که شخصیت پردازی ها را باید با تمرین کلاس و کتاب تروبی و یک دو کتاب دیگر پیش بروم که عجیب افسرده ام کرده و ناامید؟ بهم فرصت بده، باشد؟ بگذار با کلاس پیش بروم تا آخر سال. می خواهم دوباره بسازمت روزی روزگاری.

/ 9 نظر / 36 بازدید
امیر

روزی روزگاری دوباره می سازیش

زنبور

موفق باشی در این احیای بزرگ

ميله بدون پرچم

سلام دنياي نويسندگان و شخصيت هايشان جالب است. موفق باشي

منیر

چقدر این گله گذاریت قشنگ بود الدووووز ! یعنی دچار احساساتم کرد حسابی ... نویسنده شدن درد دارد الدوز ؟ موفق باشی عزیز

منیر

درخت ابدی هم دستش طلا [قلب]

زنبور

سلام دوباره نگاه که میکنم تو جواب هر کامنت کوتاهی دل پری از حرف داری. معلومه این موضوع خیلی درگیرت کرده. شعر این حالت رو نداره چند ساعت چند دقیقه شاید چند روز درد و درگیری دارد. ولی امان از وقتی که نشود و نیایید. تک بیتی می شود که هر وقت سراغش میری مثل تمثال یه گناه خیره بهت نگاه میکنه

آقای متوهم

سلام، میبینم که باز دوباره حرف از نا امیدی دارین میزنین، من چون میدونم که شما بقدر کافی و وافی مطالعه در شرح حال بزرگان و بالاخص نویسندگان مختلف طی قرون و اعصار رو داشته اید دیگه سخن کوتاه میکنم و شمارو دعوت میکنم به یاد آوری سرگذشتهایشان که احتمالا در جای جای ذهنتان میتوانید دنبالشان بگردید و با به یاد آوردن مرارتهای بزرگان باشد که کمی آرام بگیرید و یک یا علی دوباره بگویید به قول هم ولایتی های ما تا که کار های نا تمام تمام شوند ان شا ء الله ...

ميله بدون پرچم

سلام الان به نظرم فقط رئال بهم فاز ميده [لبخند]

ميله بدون پرچم

نه الان فقط يه چيز ساده و راحت الحلقوم نظير برخي از اين مواردي كه در انتخابات قرار داده ام [نیشخند]