کتاب با من، کتاب در من

نمی دانم شاید برای خیلی ها، نه، شاید نه، حتمی برای خیلی ها، گفتن از عشق به کتاب، از اینکه بگویی عشق یعنی ناگه یک تک بیت، مست و مدهوشت کند، مسخره بیاید، آن طور که وقتی می خواهی درباره اش با کسی حرف بزنیْ نگاهش بهت بفهماند به استهزا گرفتنش را. ولی من اینم. کسی می خواهد بخواهد، کسی نمی خواهد نخواهد.گفتن از کتاب، حرف زدن از جملات یک کتابی که با آن چیزی، حسی، درونی در تو بیدار شده، دست های نامرئی اش را سمت تو دراز کرده و تو را بغل کردهْ تو را یاد چیزی خاص، کسی خاص، یا حسی خاص انداخته، یا باهاش توانسته ای همذات پنداری کنی را نمی توانی، نه نمی توانی چشم ببندی، چشم بپوشی. چیزی که من در این یک دو سال گذشته سعی داشته ام انجام بدهم، خودم را سرگرم کارهایی دیگر کنم، زنانگی ام را بیدار کنم، عاشقانه زندگی گنم و نتوانسته ام. یعنی بدن ناخنک نزدن به کتاب نتوانسته ام. چیزی در من، حسی در من بود که بهم بگوید چیزی کم داری. تو چیزی بدون کتاب کم داری. بدون ورق زدنش، گوشه ای خلوتی خزیدنت و در آن فرو رفتنت، در تو، در من، زنده است حتی اگر خاکستری روی آتش درونت پاشیده باشی به هوای خاموشی. خاموش نمی شود. من تا عمر عمر است با خواندن تک بیتی که تو را، چیزی درونی شده در من را، در من زنده کند، مست کند، عشق می کنم. من عاشقم. عاشق که جا نمی زند. عاشق که ترسو نمی شود. اگر ترس در او رخنه کند، وای که اگر ترس در او رخنه کند...

/ 0 نظر / 78 بازدید