"بازی دلتنگی" نوشته ی علیرضا محمدی نیا

پیاده که می شود, در را که می بندد, بویش را که باد از پنجره کوچک ماشین بیرون می برد, تنها می شوم؛ خیلی. کتابش را فراموش می کند. می گذارم فراموش کند. توی آینه نگاهش می کنم. دور که شد زنگ می زنم برگردد. اسمش را می گذارم بازی دلتنگی. کتاب را برمی دارد. پیاده می شود. دست تکان می دهیم. دور می شود, انتهای کوچه می پیچد و دیگر نمی بینمش. زنگ می زنم, می گوید: " باز چه جا مانده". می گویم: " من هم می خواستم همین را بپرسم, مطمئنی چیزی جا نگذاشته ای؟" می گوید: " هیچ چیز". می گویم: " خواستم مطمئن شم". می خندد. قطع می کند. می رود.

پسافرواک نوشت:

 شده نوشته ای بنویسید و بخاطرش اشک تو خونه ی چشمهاتون حلقه بزنه؟ برای زندگی سخت یکی از شخصیت ها م این طوری می شم, وقتی می نویسمش...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

سلام. داستانک خوبی بود. خوشم اومد. جواب پ.ن هم آره‌س. البته من داستان‌نویس نیستم.

نادی

اگه شخصیتش خودم باشم اره اغلب این شکلی میشم

سیمین

شده و بیشتر از اون شده داستانی بخونم و جمله ای و حسودیم بشه و دلم بخواد که این داستان رو من نوشته باشم. مخصوصا اگه نویسنده ش معاصر باشه و همین حقیقتهایی را نوشته باشه که من هم درک می کنم. این آخرا دو بار با خوندن داستان های نویسنده ای این طوری شدم. مرسی.

صد سال تنهایی

قشنگ بود / آره شده هم گریه و هم خنده ولی بعد از گفتن شعر و چه حسی هم داره قوی خیلی قوی خیلی این حس رو دوست دارم

سیمین

آره حسودی هم در کاره وقتی نمی تونم بنویسم و ارزوی نوشتن دارم فقط می تونم خواننده خوبی باشم. اینم خودش کاریه دیگه[چشمک]

پدرام

ممنونم از محبت‌تان...نیکی و پرسش؟

سفینه ی غزل

سلام. قشنگ بود داستانکت. [گل] / موقع نوشتن بعضی چیزا سیل راه می ندازم. [ابرو]

منیره

چقدر قشنگ بود ! یادش به خیر جوانی [چشمک] ـــــــــــ والا نه چرا دروغ بگم ... من اصن اشکم هم مث خوابم می مونه ... دق مرگم میکنه .

آنا

[ناراحت]از اول هم می دونستم خوابه آره گریه تو دلی ( من آخر همه دارم کامنت می ذارم [ناراحت]

علیرضا محمدی نیا

اسم خودمو سرچ می کردم اینو دیدم. همین!