نگاهی بر مجموعه‌داستان " کفش‌های شیطان را نپوش" نوشته‌ی احمد غلامی

 

احمد غلامی در ساوه زاده شد.  به‌دلیل شغل پدرش دوران کودکی‌اش را در شهر‌ها و روستاهای بسیاری گذراند. او روزنامه‌نگاری را در سال 1360 با روزنامه‌ی اطلاعات آغاز کرد. دوران سربازی‌اش در جنگ گذشت و به همین سبب جنگ موضوع بسیاری از آثارش شد. از آثار او می‌توان به عشیره، کسی در باد گریه می‌کند، همه زندگی، تذکره‌الانسان، تو می‌گی من اونو کشتم و فعلا اسم ندارد اشاره کرد که از بین این آثار فعلا اسم ندارد او برگزیده‌ی دوره‌ی سوم جایزه‌ی گلشیری در سال 81 شده است.

و اما...

مجموعه‌داستان " کفش‌های شیطان را نپوش" سه داستان نیمه بلند دارد:

1. کفش‌های شیطان را نپوش

2. آرامش انگلیسی

3. راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟

کفش‌های شیطان را نپوش

داستان از ازدواج مصلحتی زنی به نام آذر شروع می‌شود که بنابر صلاح‌دید دوست‌پسرشپویان و به این خاطر که امیر (فرد پیشنهاد شده برای ازدواج) سیاسی‌ست و هر آن ممکن است که دستگیر شود تن به این ازدواج مصلحتی می‌دهد تا کمکی به پویان کرده باشد. دلیل هم این است که اگر امیر دستگیر شد، بشود که از طریق آذر اطلاعات رد و بدل کرد، اما در این بین وقایع ضمنی دیگر رخ می‌دهد و ماهیت پلید پویان برای‌ آذر فاش می‌شود...

نظر من

داستان چند موضوعی است یعنی به نوعی اپیزود‌های بسیاری دارد که به نظر من هر کدام از آنها داستانی‌ست برای خودش. البته تمام این اپیزود‌ها یا بهتر بگم وقایع ضمنی به هم مربوطند و اصل و منشا آنها کسی نیست جز پویان. مردی که داستان‌ها در ابتدا و انتها به خود او ختم می‌شود. مردی چند چهره که گاهی اوقات وحشت‌آور هم می‌شود یا به نوعی خواننده‌ی آن حس می‌کند که پویان با شیطان هم‌کاسه‌ است. سرمنشا این داستان به وقایع و اتفاقات سال‌های 76 به بعد برمی‌گردد. جنگ بین کسانی که  جبهه رفته بودند و هنوز هم پاک بودند با کسانی که به نیت‌های مختلفی از این جنگ به سود خود استفاده برده بودند. از این دست داستانها در فیلم‌های حاتمی‌کیا بسیار می‌بینیم. چرا که او هم مانند غلامی در درون جنگ رشد کرده و وقایع را به‌عینه دیده است. البته این را هم بگویم که چشم دل می‌باید که دید...

پسافرواک نوشت 1:

الف/1. پویان چه اطلاعاتی را از طریق آذر رد و بدل کرد؟ آیا پویان با این کار می‌خواست آذر را از سر خود وا کند؟

ب/1. کسی این بلقیس توی داستان رو برام تعریف کنه؟! هرمافرودیت بود؟

ج/1. من به جای آذر بودم...

د/1. یک قسمت‌هایی از این داستان به گمانم حذف شده  چون بعضی جاها را ـ نه اینکه دو زاریم کجه ـ  نفهمیدم.

آرامش انگلیسی

داستان مردی چهل ساله و روزنامه‌نگار و خسته از روزمرگی و زندگی زناشویی است که به جنگ رفته و در این بین با دختری که چهارده‌سال از خودش کوچکتر است دوست شده. تعبیر خود او و به نوعی دفاعیات او فقط و فقط علت مرگ‌گریزی دارد که بالتبع آشنایی‌اش با دختر (مهرنوش) این پذیرش مرگ را آسان کرده. اما در این اثنا متوجه می‌شود که دوست خبرنگاری هم دل در گرو او دارد و مطمئنا کسان دیگر هم...

نظر من

 این داستان نیز به تبعات جنگ و به فکر و حس مرگ از نزدیک برمی‌گردد. چرا که کسانی که جنگ را تجربه کرده‌اند یا حتی از یک قدمی مرگ برگشته‌اند این ترس را تجربه کرده‌اند. ولی آیا کسی واقعا موقع جنگ و در بحبوحه‌ی آن جایی که در یک قدمی‌مرگ و جنگ قرار دارد به فکر یافتن دوست‌دختر یا همنشین می‌افتد؟ جواب بله است. چون مرگ آنقدر فشار روانی دارد که این تحت فشار بودن سبب این افکار می‌شود. دوستی می‌گفت شب‌های بعد عملیات از نظر بعد فشار روانی جزو سخت‌ترین شب‌های جنگ بود...

 پسافرواک نوشت 2:

الف/2. این جمله در صفحه 91 سطر 13:

"گفت: ببین اینجا محله‌ عرب‌هاست بگیرنت می‌کشنت. برگرد برو جبهه." که یک دختر به یک سرباز می‌گه یعنی چی؟ پس این همه که می‌گن عرب‌‌های ایران مخالف عرب‌های عراق بودن چی‌می‌شه؟

ب/2. حالا مرد چهل ساله عشقش رو می‌داد به اون پسر خبرنگاره چی‌می‌شد مگه؟

ج/2. فکر کنم این مرد چهل ساله پویان بود. چون اسم زنش رویا بود.

آخرین بار کی پدرت رو دیدی؟

 داستان مردی جوان است، روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب، که در تهران زندگی‌می‌کند و متوجه شده که حال پدرش در سودانکوه خوش نیست. پس به دیدن او می‌رود. پدر مرد سالار به تمام معنی است و  پسر که از اخلاق پدر دل خوشی ندارد در همان روستا به رازهایی پی می‌برد. راز چاه آل...

نظر من

باز در این داستان فرد اول داستان روزنامه‌نگار است و به نوعی سیاسی‌ست و باز وقایع روز دهه‌ی هفتاد در میان است و باز کسی در داستان هست که از جنگ لطمه‌ی روحی و حتی جسمی دیده و دید او به دنیای پیرامون رمزآلود است. البته در ماجرای بین پدر و پسر باید ذکر کنم که دیگر این دوره‌ی خان و خان‌بازی ها تمام شده و به نظر غریب می‌آمد. مخصوصا آنجا که با کمربند به جان زنش می‌افتد یا برخوردی که با مردم روستا دارد.

پسافرواک نوشت 3:

الف/3. این داستان‌ها خوب بودند و در مقایسه با مجموعه داستان‌های چاپ شده در سال 82 و آنهایی که جایزه‌ی سال 83 را برده‌اند باید گفت که عالی بوده.

ب/3. من که پدرم رو از عید به این‌ور ندیدم و دلم براش یه‌ذره شده.

ج/3. ماجرای اون کسی که در قبرستون دنبالش می کرد چی‌شد؟ کی‌بود بالاخره؟

د/3. پدرها همیشه رازهایی دارند که به مرور زمان برایمان آشکارش می‌کنند. رازهایی در رفتار، رازهایی در گفتار و منع‌شده‌ها. شگفتی در همین است که پی به اسرار کودکی‌ات ببری...

ح/3. این کتاب را نشر چشمه در 131 صفحه به چاپ رسانده.

 

/ 8 نظر / 22 بازدید
ترانه

سلام. من این مجموعه‌رو دیروز خوندم به نظر منم خوب بودش. راستش به اون چیزایی که تو پسا فرواکت نوشتی اصلا دقت نکرده بودم. لازم شد دوباره چک کنم. فقط درباره‌ی عاشق شدن اون مرده بگم که خیلی وقت ها خیلی چیزا دست خود آدم نیس. ممکنه مرد شصت‌ساله هم عاشق بشه تو که نمی‌تونی بگی عاشق نشو اون بیچاره هم دل داره جونم.[نیشخند] حالا یه‌سر برو ولایت ببین باباتو دختر این‌قدر زنجموره نکن[کلافه]

درخت ابدی

سلام. من هنوز این کتاب رو نخوندم. "لب‌ بر تیغ" رو تموم کنم می‌رم سراغش. جایزه‌ی اون کتاب رو اول مطلب نوشتی 81 و آخرش 83 ذکر کردی. کدوم درسته؟ همراهی عشق و جنگ از مضامین قدیمی ادبیاته.

ترانه

نه بابا این مرد چهل ساله‌ی تو داستان دوم پویان نیست آخه پویان هم اینقدر مثبت. اگه اسم اون سروانه قادری بود می‌شد یه مقدار به داستان شک کرد ولی لین‌طوری نمی‌شه. در ضمن سن مرد هم با زمان داستان اول نمی‌خونه. البته به عقل ناقص من این‌طور رسید. در مورد بلقیس هم والله چیزی نفهمیدم. گیجم به خدا.[نیشخند]

ترانه

راستی بقیه تیکه‌ها و بند ها رو دوستان بگن من که اصلا نفهمیدم. خنگم نه؟

محمد رضا ابراهیمی

سلام بر شما دوست گرامی ممنون از سرزدنت و نظر با محبتت خیلی اهل رمان نیستم ولی با مطالبی که از دوست عزیزم میله بدون پرچم خوندم علاقمند شدم. راستی اولدوز یعنی چی؟ راستی اسم وبلاگم (زمستان است ...) است گلسا رو اتفاقی کلیک کردم دیدم وبلاگ خودم باز شد.

میله بدون پرچم

سلام به نظر من هم كتاب خيلي خوبي اومد حالا نكاتي كه در مورد سوالات به ذهنم رسيد مي گم: الف/1: آذر ديگه به صورت آنچناني براي پويان كشش ندارد و از طرفي با اين ازدواج به امير هم نشان مي دهد كه دنبال كاراش هست و به نوعي اعتمادسازي انجام مي دهد و ... آذر هم جوري شيداست كه خطري ايجاد نمي كند. ب/1: تمايلات همجنس گرايانه داشت. الف/2: اين كشتن از روي غيرت ناموسي است و ارتباطي با جنگ و عرب ايراني و عراقي ندارد... ج/2: حدس جالبيه ولي با اين حال من اينگونه فكر نمي كنم...زندگي خصوصي پويان رنگ مذهبي داشت ولي اين استاد غير مذهبي بود. ج/3: فردي عادي بود يحتمل كه اون راننده موتوره كه اسمش يادم نيست رو صدا كرد ولي با اون ذهنيت خرافي كه اون داشت گازش رو گرفت و رفت... بيشتر مي خواست روحيات آن فرد را به نمايش بگذارد.

میله بدون پرچم

سلام به نظر من: ج ج 2/ : استاد داستان دوم از لحاظ سياسي جوريه كه تصفيه شده يا در حال شدن است اما پويان , عنوانش رو براي لو نرفتن نمي گم! كاري داره كه از صافي گزينش و اينا بايد رد بشه... نگاهشون به زندگي و دنيا هم متفاوت است البته فرض عوض شدن محتمل مي باشد اما با اين فرض اكثر شخصيت ها را مي توان يكسان در نظر گرفت... شايد وجه تشابه خيانت آدم را به اين سو ببرد ولي حتي نگاهشان به اين موضوع نيز متفاوت است... ج ج3/: بله درست است راوي هم صدا را شنيد چون صدا واقعي بود و از يك شخص واقعي هم درآمده بود ولي موتورسوار تحت تاثير ترس و باورهاي خرافي اين صدا را صداي ارواح مي دانست و نمي خواست اساساًبشنود و...

فرزانه

با سلام چجور میشه دانلود کرد؟ ببخشید ممکنه لینک دانلود رو برای من ایمیل کنید؟