روزانه هایی که مرا بلعیده اند

 کچل بود. مثل جوانی های خودش بود. کت جین و شلوار جین تنگ. کلاه کپی ش را تا روی چشم ها پایین کشیده بود. نرمه ی انگشت هاش با شتاب روی تارهای گیتار می لغزید. چشم هاش بسته بود. چشم هام را بستم. ایستاده بودم جلوی ویترین مغازه ای توی یکی از پاساژهای ولی عصر. شب بود. صدای مخملی ش مثل صدای خودش بود؛ خودِ خودش. اشک توی چشم هام جمع شد. کاش می توانستم بغلش کنم. من که همیشه از پشت شیشه ی جادویی دیده بودمش. کاش می توانستم بخواهم که دوباره بخواند. زمان انگار برای من متوقف شده بود. من محو او بودم و او خنده کنان با دوستانش می رفت. حکم اجرا شده بود.

پسافرواک نوشت:

1. پسر این آهنگ قمیشی بزرگ رو می خوند.

2. بعضی وقتا ویرم می گیره ساعت ها پیاده گز کنم.

3. تقریباً رمانم تموم شده. دارم ویرایشش می کنم. بعد تموم شدن کلاسم، نشستم به خوندن کتاب. «اتاق، اما دون اهو»، «مردگان، رضا ایزی»، «رک و پوست کنده، آسیه جوادی»، دوباره خوانی «عقاید یک دلقک، هاینریش بل»، و «زن در ریگ روان، کوبو آبه». تا امروز خوندمشون، اما دست و دلم نمی ره به معرفی. باید خود سازی کنم. 

 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنا

مبارک است بانو هرچه زودتر بخریمش ایشالا من هم از این ویرها می گیرتم

ن.د.ا

یه وقتایی واسه نوشتن احساس یخ زدگی می کنیم. این تکه نویسیت خیلی خوشکله. منم می خوام تمرین کنم بتونم این طوری بنویسم. اما قصه هام دراز می شن. بعد اخرش باید شروع کنم به دوختن و کوک زدن و گرنه معلوم نیست تا کجا کشیده بشن[زبان]

منیره

چشم و دلمون روشن ... رضایت و خوشیت بسیار دوست داشتنیست .. بیش باد مادر [گل][لبخند]

کتی

آرزوی بهترین ها برایت[گل].

آناهیتا

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاری جز این چیزی نبوده. سلام خانمی. این آهنگی رو که گذاشتی دانلود کردم. آخ که چه خاطره ها دارم از این قمیشی. یعنی از آهنگاش.[ماچ]

مهرآیین

شاید چون دیر وقته کمی گیج میزنم؟! این یه تیکه از رمانت بود اولدوز جان؟ یه یه تیکه از همین روزهایی که زبانم لال بلعیده اندت؟ یا آمیخته ای از هر دو؟! به هر حال جمله ی آخر؛ حکم اجرا شده بود... باز هم تامل برانگیز است! بعد دوباره باید سری به اینجا بزنم! راستی تبریک بابت رمان. امید که چاپ شود بخریم بیاریم برامون امضاء کنی ، بریم کلاس بزاریم برای ملت![نیشخند]

درخت ابدی

حالا خوبه خودش نبود، وگرنه یحتمل یه بلایی سر خودت میاوردی[نیشخند] 3. به‌به، مبارکه. ایشالا که درمیاد و می‌خونیم[گل] فعلا کار خودتو بکن و مرحله‌ی آخر، اگه دلت خواست، برو سراغ خودسانسوری!

آناهیتا

سلام دوباره. دوست جونم چند تا از داستان کوتاهات رو خوندم. این قدر قشنگ بودن که یه سره تا آخرش رفتم. دلم نیومد نظرم رو نگم. همه رو می خونم. راستی چقدر دلم می خواد کتابت رو بخونم[ماچ][قلب]

لیلی

خوش به حالت یه اثری رو به پایان رسوندی تو چشام نگاه کن و دستتو بذار رو سرم... کوبو آبه خوندی... ایول [چشمک]