/ 22 نظر / 187 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین(گیلانی)

راستش مدت قابل توجهی از خوندن رمان گذشته. اما چیزی که توی ذهنم هست اینه که شاید این "ابله" گفتن به خاطر ناتوانی شوهر ماریا در درک واقعیتی هست که خوان می گه و در واقع از سر خشم ناشی از فهمیدن این واقعیت. یا شاید به خاطر این که شوهر ماریا از همه چیز با خبر بوده و خودش رو به بی خبری زده تا راحت تر زندگی کنه و خوان ناگهان این خودفریبی رو خراب می کنه... اینا اون موقع به ذهنم رسید. نمی دونم اگه الان دوباره بخونم چه طور فکر می کنم. ببخشید زیاد حرف زدم

منیره

فراوک جان من نوشته میله و نیکا دل رو هم خوندم دیگه همشو می دونم با این حال برام جذابه . انگاری خوان یه خورده شبیه همه مونه . البته فقط یه خورده . و خیلی صادقه . من هنوز تمومش نکردم تنها کتاب نازکی که برام مونده . گذاشتمش تو قطار می خونم . دلم میخواد راه یک ربع ساعت یه ساعت طول بکشه . ولی انگاری دو دقیقه ای میرسم .[لبخند]

سفینه ی غزل

سلام بر اولدوز ببخش که دیر اومدم. تونل رو نشد بخونم شاید وقتی دیگر... دوستای دوره ی دبستان که نه ولی از دبیرستانیا ودا نشگاهیا هنوز یه چند تایی تو دست و بالم هست که به هیچ قیمتی نمی خوام از دستشون بدم.[لبخند]

مژده

بله /الدوز / ستاره ی آذری ...! من این حرفها را شنیده ام / من با این نوشته ها پیش از این هم آشنا بوده ام / دوست من الدوز / من پیش از این هم میهمان کلام زیبای شما شده بودم. و خرسندم که باری دگر فرصتی دست داد که در میهمانی کلامتان چایی بنوشم[لبخند] پاینده باشید.

منیره

سلام فراوک جان ! من اومدم حرفم رو به کل پس بگیرم . بیچاره خوان حالش خیلی بد بود . چقدر ترحم بر انگیز بود و قابل درک . اما دور از جون ما هیچکدوم شبیه اون نیستیم اگه تا اون حد بیماریش پیشرفته نبود اوضاع فرق میکرد . گاهی برای من هم توضیح یه موضوع ساده پیچیده میشه ..وقتی از چند زاویه بدون اینکه بخوام بهش نگاه میکنم و لایه های ناپیدا رو ورق می زنم . اما این طفلک خیلی حیوونی بود . همون که خودش گفت تونلش سیاه بود . می تونم تصور کنم که حتا راجع به ماریا و هانتر اشتباه کرده و شاید ابله گفتن شوهر ماریا به همین دلیل باشه .

میله بدون پرچم

سلام من فكر مي كنم اين واژه را بايد در كنار كور بودن گوينده آن قرار دهيم... كور بودن شوهر به نظرم استعاره ايست براي كور بودن آدمها و نديدن حقيقت و خوش بودن آنها در اين غفلت... حالا آدم ابلهي از راه مي رسد و حقيقت را مي كوبد توي چشم آدم! و چيزي را كه ساخته ايم در ذهنمان خراب مي كند...خوب به اين شخص بايد گفت ابله! ... خودكشي كردن شوهر هم در همين راستا قابل توجيه است.

میله بدون پرچم

سلام البته با توجه به ذهن ماليخوليايي خوان اين موضوع هم قابل قبول است... يك وقت ديدي خواهر برادر بودن اصلاً [لبخند]

لیلی

سلام اولدوز جان میخواستم برات بگم همان حس خوبت را من هم تا مدتها داشتم یک حس خیلی خوب با یک دوست خیلی خوب که آدم را به بهترین و شیرین ترین دوران زندگیش میبره .

لیلی

سلام مرسی خوبم اتفاقی پیدات کردم و خیلی خیلی خوشحال شدم دختر خوشگلت حالش خوبه راستی ایمیلت را دوست داشتم بدونم اگه لطف کنی خوشحال میشم .

هاله

سلام.. تونل رو همین چند ساعت ِ پیش تموم کردم.. دنبال ِ خوندن نقدی برش بودم که اینجا رو پیدا کردم ، خوشحالم.. :) من از رمان خوشم اومد.. شاید چون آدم ِ تلخی ام ، تلخی ش به دلم نشست.. :) به نظرم اون "ابله" ِ انتهاش هم اشاره ای بود به ابله ِ داستایفسکی.. اگه خونده باشیدش اونجا هم همه به شخصیت ِ اصلی میگن طرف ابله ِ ، ولی در واقع تنها کسی که حقیقت رو میبینه همونه .. فک کنم نویسنده میخواسته یه ارجاعی بده به این قضیه چون هر دو ، هم ارنستو ساباتو و هم داستایفسکی از مکتب ِ اگزیستانسیالیسم هستن.. :) موفق باشید .. :)