یاللعجب نامه

از دل برود هرآنکه از دیده برفت...

گفته بودند قدیمی ها این را، کمی، ذره ای، باورش داشتیم ولی. چه می شود کرد، تمام مطالبمان از سال نود و چهار به این سمت محو شده است، انگار که نه خوانی آمده و نه خوانی رفته است... هیچ. به همین نحو از صفحه ی روزگار محو می شوم، مثل دوستی قدیمی که بعدها فامیل شد. هنوز هم بعد یک هفته رفتنش را در سربالایی گورستان شهرم، روی دوش مردان، کفن پیچ شده، باور نمی کنم، که دو طفل کوچک از او به جای مانده، چه بگویم؟ بگویم به یادگار مانده؟ از ما جز چند کلمه به یادگار چیزی نمی ماند، که آن هم معلوم نیست بماند. طفلانم؟ می مانند؟ بگویم کار خداست؟ حکمتی درش هست؟ چه حکمتی؟ بی مادر بزرگ شدن حُسن است وقتی یاد دوست برادرم می افتم که در کودکی بی مادر ماند و سال هاست روز مادر را خون گریه می کند و از گورستان دل نمی کند آن روز...

چه می خواستم بگویم و چه شد. اینجا هیچ خبری نیست. اینجا گورستان نوشته های من است. وبلاگ خوش آب و رنگی که  روزگاری نه چندان دور رفت و آمد های زیادی در آن جریان داشت و حالا آمار وبلاگم و بازدیدهای روزانه ی آن به صفر نفر رسیده... مجازآباد همین است. قصه ی مجازآباد به همین جا ختم می شود. تمام می شوی. تمام می شوم.

/ 0 نظر / 120 بازدید