خانه ی پدری

پسافرواک نوشت:

خیلی سال بود کنار بابا نخوابیده بودم. یعنی پیش نیامده بود. یا خجالت یا هرچی که اسمش را بگذارید مانع شده بود. حالا ولی بخاطر عروسی خواهر آخری، مهمان راه دور داریم و اتاق ها براشان مهیا شده است و ما چند نفری می خوابیم توی پذیرایی. بالش ها کنار هم. مثل بچگی هام که دراز می کشیدم کنارش برای شنیدن قصه های شیرینی که تعریف می کرد برام. فس نفس ها و خماری خواب، زیر پتوی گرم. خیلی سال بود صدای نفس کشیدن هاش را توی خواب نشنیده بودم. فرق داشت اما اینبار. خواب به چشم هام نمی آید. تنگی نفس و صدای خس خس شدید سینه ش آرام و قرار را ازم گرفت. نمی تواند بخوابد. بی تشک می خوابد روی زمین سفت و سخت. زیر سرش هم بالش بلند. ریه هاش را از بین برده. خودکشی آرام با سیگاری که یادگاری سربازی سختش است توی رضاییه لب مرز عراق؛ پنجاه سال آزگار.

/ 10 نظر / 9 بازدید
آقای متوهم

1- به میمنت و مبارکی باشه ایشالا:) 2- از پدرم که نه ولی ازبه خواب رفتن کنارمادر بزرگم خدا بیامرز خاطرات خوبی به یاد دارم 3- اساسا من ترجیح میدم جایی بخوابم که تا دو فرسخیم هیچ بنی بشری نباشه حتی اگه شده بالای درخت بخوابم :)

شادي بيان

چند روز پيش مادرم مي گفت قرص هاي جديد فشار خونم، لرزه هاي دستم را كم كرده است. از خودم پرسيدم مگر دستهاي مامان مي لرزيدند! خواهرم زنگ زده بود كه نمي داند بابا بعدالظهري ميايد بيمارستان يا نه. گفتم براي چه؟ گفت زانودردهايش. از خودم پرسيدم مگر زانوهاي بابا مشكلي داشتند. همينطوري الكي مامان ها و باباها مريض مي شوند، پير مي شوند، دور مي شوند. و آن فرصتي كه هميشه منتظرش بوديم براي جبران مهرباني هايشان بدستمان نمي آيد.

که

وای یعنی قشنگ می فهمم چی می گی. شبایی که بعد مرخص شدن مامان از بیمارستان می خابیدم، تقریبن خاب نبود و تا صبح بیداری بود. به ازای هر نفسش دو متر از جام می پریدم. الان این نفس نرمال بود؟ نبود؟ چه چوری بود؟ من الان چه جوری ام؟[هیپنوتیزم][زبان][ابله]

امین

هی خدا منم شاید درک کنم، شاید. تو خونه ما کسیکه گاهی واقعا نمی نم درک کنم چرا این همه واسه مون زحمت میکشه مادرمِ اونم با این همه اذیتی که.... خودم به تنهایی به اندازه یه لشکر بچه مصیبت و مکافات دارم واسه ش. پدر که دیگه نگو....حرفی واسه گفتن نمیذاره منم که....بیکار بیعار سربار... حرف زیاده اما....!

زنبور

عمر پدرتان طولانی و شاد. معلوم است خیلی دوستش دارید

الی

من که تا اومدم به خودم بجنبم یهو دیدم ای دل غافل ÷در رفت و هیچ فرصت حتا نگاه پر محبتی نشد !

امین

پدر لطف خدا بر آدمیزاد پدر کانون مهر و عشق و امداد پدر سرخ می کند صورت به سیلی رخ فرزند نگردد زرد و نیلی پدر یک داستان نانوشته دل و جانش به سوز غم سرشته روز پدر (و روز مرد مبارک)

مهرگان

با این گلها مربا پختید؟ چقدر زیبا و قشنگ می باشند. چه کیفی باید داششته باشد دراز کشیدن کنار پدر..... زنده باشند و سلامت :)

بونو

من الان تقریبا نه ساله که میهمان به قول شما رضاییه هستم و با اینکه شهر آرومیه خیلی وقتا دلم میگیره از این شهر...

منیر

پدر من که همینجوری خواب نداره فک کن منم پیشش بخوابم (: